میدونی... شاید اسمش حسودی باشه، وقتی دارم میبینم که بیشتر آدمای دوروبرم از من بهترن یه جوریم میشه. یهجوری ته دلم میسوزه و آرزوی نابودی میکنم. احساس تلخ اینکه عمرمو هدر دادم، هیچچیزی به دست نیاوردم که بتونم دلمو باهاش خوش کنم، خب... سخته دیگه! حالا تو هی بگو دنیا به ... همم نیست، ولی به هر حال من بعضی وقتا احساس بیهوده بودنو با تکتک سلولام لمس میکنم. دوست داشتم الآن یه چیزی داشته باشم که خودم به دستش آورده باشم و دلم رو بهش خوش کنم، ولی هیچ چی نیست متأسفانه... اینجور موقعها از حرص شروع میکنم به کوچیک کردن ذهنی بقیه: فلانی نمیفهمه، اونیکی خره، اونیکی گوسالهس، همهشون از یه قماشن، سعی میکنم اونهارو هم برای خودم شکستخورده نشون بدم.
همهشون ولی دروغه، خودم هم میدونم: باید قبول کرد که هفدهسالمو از دست دادم، مفت و مجانی!
چهطور میشه شروع کرد؟