تبليغاتX
Sound & Fury
جمعه بیست و یکم مهر 1385


 یادم باشد، دفعه‌ی بعد که آقای نیک‌خو را دیدم بگویم سلام‌م را به ریحانه‌ و مریم برساند، یادم باشد که شب‌ها، آن دعایی را که نفیسه می‌گفت با آن حاجات‌م روا می‌شود را بخوانم، این‌بار که مامان تله‌فن می‌کند، بگویم که از دستش عصبانی نیستم، دوستش دارم، باید زنگی هم به بابا بزنم، چه‌قدر دل‌م برای آدم‌هایی که دوست‌داشتن‌شان سخت است می‌سوزد، نکند خواب‌م تعبیر شود، نکند این حس وقت اذان برود و دیگر نیاید؟ فردا می‌روم شهر کتاب و به آن فروشنده‌ی قدبلند خوش‌اخلاق می‌گویم که چه‌قدر دوستش دارم، بعد برای معین کتاب شعر چزاره پاوزه را می‌خرم و منتظر می‌مانم که این‌بار که دیدم‌ش انگشت‌هایش را ببوسم، بعد با هم حرف می‌زنیم و من می‌گویم که چه‌قدر دل‌م برای سامان تنگ شده و چه قدر دل‌م می‌خواهد سیاوش را ببینم و چه قدر دل‌م برای آن مرد روزنامه‌فروش پیر کوچه‌ی برق‌لامع تبریز تنگ شده که یادم هست هربار که می‌گذشتم از کنارش لب خند می زد و من ازش می‌ترسیدم چون پیر بود.
دل‌م تنگ شده، برای همه، و این‌جا هیچ‌کسی نیست، من دل‌م برای آدم‌هایی که دوست‌م داشتند و حالا فکر می‌کنم ندارند تنگ شده.
خواب‌م دارد تعبیر می‌شود؟