تبليغاتX
Sound & Fury
چهارشنبه دوازدهم مهر 1385


‌آقای سلطانی، دبیر ادبیات عمومی ما هستن. چیزی که الآن مجبورم می‌کنه اینا رو بنویسم، احساس محبتی‌ه که نمی‌تونم رودررو به ایشون ابراز کنم. آقای سلطانی، فوق‌العاده‌ن! با اون لهجه‌ی قشنگ‌شون، با اون طرز خاص دعا کردن‌شون که: "خداوند همه‌ی شما را به راه راست هدایت کند" و با اون صبر و حوصله‌ای که در برابر چموشی مثل من دارن، مجبورم می‌کنن که دوست‌شون داشته باشم. هفته‌ی پیش، آخر زنگ ایشون خیره شده  بودم به نقطه‌ای و فکر می‌کردم، پرسیدن: "به چی فکر می‌کنی دختر؟" جواب ندادم، نگاه‌شون کردم، و آقای سلطانی همه‌چیزو فهمیدن، بدون این‌که به‌شون بگم. به‌م گفتن: "درست می‌شه دخترجان، درست می شه." و این برای من دنیایی بود.
امروز داشتن از بچگی‌هاشون تو طارم تعریف می‌کردن، از متفاوت بودن‌شون با بقیه‌ی بچه‌های روستا و این‌که ریزه و کوچولو بودن، و عاشق ادبیات. برای کلاس هشتم رفته بودن تو شهر درس بخونن و دبیر فیزیک‌‌ شهری‌شون بدجوری باهاشون بد بود. خاطره‌ی روز اول کلاس‌شون این بود که معلم گفته بود: "مَدادا رو میز!" و همه‌ی بچه‌ها جز آقای سلطانی مداداشونو، رنگاوارنگ، حاضر کرده بودن. دبیر گفته‌ بود: "مداد نداری؟ مبصر، به سلطانی بده صفر!" و برگشته بود و به بچه‌ی دیگه‌ای که مدادای رنگی داشت گفته بود:‌ "آفرین! نمره‌ت بیست!"
و آقای سلطانی نوجوان ماشین معلمه‌ رو برای انتقام از سرازیری هل داده بودن پایین!
...
من چیزی در مورد تدریس جانانه‌‌ی آقای سلطانی نمي‌گم.
فقط می‌گم: "آقای سلطانی، دوستون دارم، خیلی دوستون دارم."