
رفقا، موجودات عجیبی هستن. یعنی به نظرم چیزی بیشتر از یک دلخوشی نیستن؛ یک دلخوشی متزلزل. نمیخوام اینو به همه تعمیم بدم، ولی حسی که الآن دارم وادارم میکنه که اینقدر کلی حرف بزنم. وقتی به کسی اعتماد میکنم، احساس میکنم که دارم به خودم دروغ میگم. و وقتی اعتماد کسی رو برمیانگیزم، اون آدم در ذهنم حقیرتر و حقیرتر میشه. در واقع دوست داشتن واقعی، چیزیه تو مایههای دلهره و آرزوی پنهانی دوستی که بهتره هیچوقت برآورده نشه.
وقتی دارم گریه میکنم و دوستم بهم زنگ میزنه، و شروع میکنه به دلداری دادن من، حس بدی بهم دست میده، مخلوطی از احساس گناه و حماقت و حقشناسی. و اگه اینطوری نباشم، دوست خوبی نیستم. در مقابل اونهم همین احساس رو نسبت به من داره. دلداریهای متقابل، قوتقلب دادن، کنار هم بودن، دلمشغولیهای مشترک، به نظر من همهشون مضحکن.
من به مفهوم دلمشغولی مشترک شک دارم، اصلاً نمیتونم مفهوم "مشترک" رو بفهمم.