تبليغاتX
Sound & Fury
چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385


عاشق همین‌ زندگی‌م. هرچی‌ هست، هست. عاشق همین درس نخوندنام. همین استرسی که همیشه دارم، همین خاطره‌های خیلی تلخ، همین روزا که معلوم نیس از کجا میان و به کجا می‌رن، همین جا خوردن از دیدن آدمایی که فکر می کردم یه‌جور دیگن، عاشق همین "عرق ریختن روح"َم، همین حرص خوردنا، بحثای راننده‌های تاکسی ،  گله‌ کردنا، فحش دادنا.
مأنوسم با این خانواده‌ای که ازشون دورم، با این دوستا که بچه‌َن، خیلی بچهَ‌ن، با آبروریزی‌هام پیش همه، با شعرایی که امسال دوست‌شون دارم و سال بعد ازشون بدم میاد.
با شهریورای سبزی که نارنجی می‌شن.
با دروغ‌هایی که دلمو خوش می‌کنن.
با گذشته‌ای که همیشه از الآن بهتر بوده.
با دوستای قدیمی که حالا نیستن.
با لباسایی که کوچیک شدن یا از مد افتادن.
با مامانی که آهوشو تو عکسا بغل کرده.
با آهویی که "هیچ گهی نیست".
با "خشم و هیاهو"
با پاییزی که داره می‌یاد و باعث می‌شه این‌جوری شم.

مأنوسم.