تبليغاتX
Sound & Fury
دوشنبه سیزدهم شهریور 1385


پسری، یا به‌تر بگویم مرد جوانی بود که سال پیش همین موقع‌ها دیده بودمش. دو بار و فقط به مدت چند لحظه. طوری بود که بهشان می‌گویید عقب‌مانده. یک‌بار نشسته بود روی پله‌ها  و داشت طراحی می‌کرد، و فوق‌العاده طراحی می‌کرد. بار دوم  توی حیاط داشت حرف می‌زد و من سعی می‌کردم از میان اصوات نامفهومی که از حنجره‌اش خارج می‌شد چیزی بفهمم. نفهمیدم، روبه‌رویش نشستم توی باغچه و خیره شدم به صورتش. خندید و دوان‌دوان رفت و کاغذ و مداد آورد و نشست کنارم، و شروع کرد به طرح زدن. حرف می‌زد و می‌کشید و من بغض کرده‌بودم.
امروز، کمدم را که مرتب می‌کردم، ورق چروکیده‌ای را که آن روز به من داد پیدا کردم. تصویری از من روی کاغذی خاکی. گوشه‌ی راست ورق، کج و معوج نوشته بود: گریه کن.