
من اونو ميشناختم. همنيمكتي بوديم. سال اول دبيرستان. دو تا ديوونه. من سر كلاس سرم رو ميذاشتم رو نيمكت و ميخوابيدم؛ اونم خيره ميشد به سقف و لباش بيصدا ميجنبيد. معلما كاري به كارمون نداشتن. تو هر كلاسي از اين جور شاگردا پيدا ميشد. بچههاي مشكلساز. و ناديده گرفتنشون آسونتر از اين بود كه باهاشون سروكله بزني تا "آدم" شن. من حتي كتاب درسيهامم نميبردم مدرسه. در عوض كيفم پر بود از كتاباي شعر و قصه و كاغذپاره. دوست داشتم نويسنده بشم. سر كلاس ميخوابيدم تا خواب ببينم و بعد بتونم از روياهام الهام بگيرم. وضع درسام افتضاح بود. و به اين افتخار ميكردم. برعكس من غزل عالي درس ميخوند و تنها ايرادش اين بود كه انگار هميشه از چيزي بهتزده بود. دستهاش ميلرزيد و سرد بود. از من هم ميترسيد. احساس ميكرد اگر با من حرف بزنه يا حتي به من نگاه كنه، ويروس "تنبلي" بهش منتقل ميشه. و من شيفتهي اون بودم. چون مثل بقيه نبود. ميخواستم كسي رو پيدا كنم كه باهاش از هزيانهايي گريبانگيرم ميشد حرف بزنم. و اون اين ميل رو در من تشديد ميكرد. غزل هرروز روزنامه ميخريد و با خودش به مدرسه ميآورد. از روزنامه فقط صفحهي حوادث رو ميخوند. صفحهي ادبي هم جيرهي من بود. بيصدا صفحهي ادبي روزنامه رو جدا ميكرد و بالاي سرم ميذاشت. من ديوونهي سكوتش بودم. سكوت وحشتزدهي ملامتبار!
خوب يادمه اونروزا درسامون نسبت به راهنمايي سنگينتر بود. واسه من كه فرقي نميكرد. تعطيلِ تعطيل بودم. ميرفتم سر جلسه ميشستم، ورقه رو پر ميكردم از چرتوپرت و مياومدم بيرون. از قضا حوزهي من و غزل يكي بود. سر يكي از امتحانا(شيمي بود انگار) ديدم كه دستاي غزل دوباره شروع به لرزيدن كرد، رنگش پريد و وقتي بلند شد برگهشو بده؛ داشت تلوتلو ميخورد. بيرون كه رفت، من هم ورقهم رو دادم و دنبالش رفتم، رفت روشويي. صداي آب اومد. ميان صداي شرشر آب صداي ضجههاشو شنيدم. گريه ميكرد. صداش كردم و رفتم تو. نگاهم ميكرد. خواستم بغلش كنم. عقبعقب رفت. از دهنم در رفت كه:" چرا خودتو خلاص نميكني؟" نگاهم ميكرد:" كاري نداره. با قرص. صدتا كارت رو ميسازه. اگه بخواي،منم پايهم" اينارو واسه اين گفتم كه ديده بودم كه خبراي خودكشي رو از روزنامه ميبريد و نگه ميداشت. تنها راهي بود كه به نظرم ميرسيد واسه حرف زدن باهاش. "كِي؟" پرسيد. غافلگير شدم. من نميخواستم. آرزوهاي زيادي داشتم با كتابايي كه هنوز نخونده بودمشون. از دهنم در رفت كه: "فردا، تو مدرسه، آوردن قرصا با من." سرشو كه پايين بود بلند كرد و گفت:" درد داره؟" -نميدونم، فكر نكنم. واسه فردا بيارم؟ سرشو كج كرد يعني باشه. و رفت بيرون.
اونروز كه رسيدم خونه، رفتم اتاق مامان. همهي قرصاي اعصابشو برداشتم. شمردمشون، پنجاهتا بيشتر نبود. ميترسيدم. از اين كه بلايي سر خودم نياد و خون يه آدم ديگه بيفته به گردنم. با خودم ميگفتم كاش لال ميشدم و حرف نميزدم. كاش غزل همين حالا مرده بود. ميترسيدم.
نه! كار من نبود. بلند شدم و رفتم قرصاي آهن و كلسيم مامانم رو آوردم. صدتايي ميشد. خوب بود، با قرصاي ديگه قاطي ميكردم و بلايي هم سر كسي نمياومد. چه دردسري براي خودم درست كرده بودم. دلم براي روياهام تنگ شده بود.
تمام شب به اين فكر بودم كه مبادا حال غزل با بيستو پنج قرص بد بشه. و اينكه چيكار كنم كه بيشتر قرصاي اعصاب به خودم برسه. چهقدر احساس بدبختي ميكردم.
زنگ اول ديني داشتيم. هتل بود. در طول زماني كه معلم درباره غيبت صغري و كبري ور ميزد من داشتم زير ميز قرصها رو از پلاك بيرون ميآوردم و تقسيم ميكردم. و غزل داشت ميلرزيد. دلم براش ميسوخت. نميدونستم بهتره بكشمش يا نه؟ اون خودشو براي مرگ آماده كرده بود. وقتي تكزنگ رو زدن، من رفتم از پايين دو تا ليوان گرفتم و يك آب معدني و تمام تكزنگ دوم رو به باز كردن كپسولها و حل كردمن اونا مشغول بودم. سعي ميكردم بيشتر كپسولارو واسه غزل نگه دارم. من جونسخت بودم. چيزيم نميشد. غزل اصلاً به من نگاه نميكرد. اون به هيچچي نگاه نميكرد. من ميترسيدم.
زنگ كه خورد همه رفتن پايين و وقتي ناظم اومد و ديد تو كلاس هيچكي جز من و غزل نيست؛ اونم رفت. ما رو آدم به حساب نميآورد. ليوان گرفتم طرف غزل و گفتم: اين سهم تو. بعد تمام سهم خودم رو يكنفس سر كشيدم. مطمئن بودم غزل چيزيش نميشد. سيوپنجتا قرص آهن و پنجاهتا قرص كلسيم و هفتتا لورازپام بلايي سر كسي نميآورد. زياد از خودم مطمئن نبودم. همهي داروهاي اعصاب رنگووارنگ سهم من بود.
زنگ دوم كه شروع شد من سرم رو گذاشتم رو نيمكت. مستأصل و منتظر. غزل هم روزنامهرو گرفت دستش و شروع كرد به خوندنش. برخلاف هميشه، حوادث نميخوند. پلكام سنگين بود. خوابيدم.
با صداي بچهها بلند شدم. دبير پرورشي اومده بالاي سرم. منو بلند كرد. و به كمك بچهها برد بيرون. من نميفهميدم چرا.
***
منو از اون مدرسه اخراج كردن. غزل ترسيده بود و همهچيز رو به معلم گفته بود. دلم براش ميسوخت. نفلهتر از اوني بود كه فكر ميكردم. . و بچهتر. اما نميدونم چرا بعد از پنجسال و اينبار بدون حضور من؛ امروز غزل مهمان صفحهي حوادث روزنامه شده بود؟