تبليغاتX
Sound & Fury
جمعه شانزدهم دی 1384


شهرها و هوس‌ها

از ‌آن‌جا بعد از شش روز و هفت شب طي‌ّ طريق، انسان به شهر زبيده مي‌رسد كه به تمامي سپيد است و رو به مهتاب كرده، خيابان‌هايش چون كلافي بر گرد خود مي‌چرخند. مي‌گويند شهر چنين بنا شد: مرداني از ملل متفاوت همه يك خواب ديدند؛ زني را ديدند كه در نهايت شب در شهر گمنامي مي‌دويد، با گيسوان بلندش آويزان بر پشت؛ و پشتش عريان بود. خواب ديدند كه او را دنبال مي‌كنند. در گيرودار گريز همگي آن زن را گم كردند. در پس رويا، همه به جست‌وجوي آن شهر رفتند؛ آن را نيافتند، اما يك‌ديگر را يافتند، عزم كردند شهري چون شهر روياشان برپا دارند. هريك سعي كرد همان خيابان‌هايي را بسازد كه به هنگام دويدن از پي زن از آن‌ها گذشته‌بود و دستور داد، برخلاف شهري كه در خواب ديده بود، در نقطه‌اي كه ردّ پاي زن را گم كرده‌‌بود، فضا و ديوارها را چنان بسازند كه او ديگر نتواند بگريزد.
اين بود شهر زبيده كه مردان زندگي در آن را برگزيدند، در انتظار آن‌كه شبي صحنه‌ي رويا ديگربار تكرار شود. اما ديگر هيچ‌يك از آنان، نه به خواب و نه به بيداري هرگز آن زن را نديد. خيابان‌هاي شهر معابري بود كه آنان هرروز مي‌پيمودند تا به سر كارشان روند و ديگر هيچ رابطه‌اي با مسير گريز آن زن در خوابشان نداشت، كه از مدت‌ها قبل يادش نيز از خاطرشان پاك شده بود.
پس، مردان ديگري از راه رسيدند، از كشورهايي ديگر، و همه همان خواب را ديده بودند، اينان نيز در شهر زبيده چيزي را بازمي‌شناختند كه به كوچه‌هاي خواب و خيالشان شبيه بود، و طاقي‌هاي كنار خيابان‌ها و پله‌هاي شهر را جابه‌جا مي‌كردند تا بيش‌تر به مسير زني كه در پي‌اش بودند شبيه شود، تا ديگر براي زن در نقطه‌اي كه از نظرشان محو شده بود، راه گريز باقي نماند.
تازه‌واردين به اين شهر نمي‌فهميدند كه چه چيز مردم را به زبيده كشانيده بود، به اين شهر زشت، به اين دام.

شهرهاي نامرئي، ايتالو كالوينو، ترجمه‌ي ترانه يلدا