من واقعاْ نمیدونم چهطوری میتونم بهت بگم، واقعاً نمیدونم. علتش هم اینه که اونقدر شرمندهم میکنی که هیچ حرفی برای گفتن در برابر محبتات پیدا نمیکنم، واقعاً اصلاً باورم نمیشه که تو عشق منی، پیشی منی.
تو شاهزادهی منی. وقتی میبینمت اونقدر دیوونهات میشم که احمقتر از همیشه به نظر میآم. مثل همین امروز که عین خلا کیفمو بغل کرده بودم و نشسته بودم. دوست داشتم به جای کیف تو رو بغل میکردم.
من، من واقعاً نمیدونم در جواب دفترچهت چی بنویسم. تو بهمن روحیه میدی، انگیزه میدی و عشق میدی. و من در عوض برات دردسر درست میکنم. من شرمندهم. مثل همیشه.
چهقدر امروز کوتاه بود، ولی چهقدر عالی بود. چهقدر نوشتههات باشکوهن. یعنی آهوی توی نوشتههات واقعاً همین منم؟
همهی حرفارو تو زدی، و من میتونم بهدنبال همهی حرفات بگم: "منم همینطور". ولی در مورد دوست داشتن، دوست دارم که بیشتر از اونی که دوستم داری دوستت داشته باشم.
تو خیلی خوبی، منم خوبم. چون تو منو دوست داری. فقط یه ذره فراموشکارم، و یه ذره عصبی، و یه ذره سگ!
تو خوشاخلاقی، و متحمل!
تو خوشگلی!
تو صدای قشنگی داری!
تو سلیقهی فوق العادهای داری!
تو بینظیرترین موهای دنیارو داری!
تو، تو آقایی!
تو...
تو...
تو...
ساکت باش... میخوام ایندفعه من آواز بخونم. آواز تو رو...
عاشقم من پیشیمو
میشنوی؟