
حالا دیگر این برای من کاملاً روشن شده است که زمانى که سکوت مىکنيم بيشتر از هر زمان ديگر حرف براى گفتن داريم و خندههاى ما و حرفهاى ما، شمارش معکوس يک انفجار مخوف است. حالا همهچيز آنقدر واقعى و آنقدر دردناک است که نمىشود با استراتيوميموس و ادمونتونيا بيانش کرد؛ يا با يک وحشت و سه نقطهى پشت سر آن. همهچيز به طرز وحشتناکى شخصىست؛ و اگر نيست بىشک بسيار محقر است. حالا براي من روزهايى فرا مىرسد که درک شدن هم به اندازهى درک نشدن عذابآور است.