تبليغاتX
Sound & Fury
جمعه دوم فروردین 1387


مادر داشت سفره‌ی هفت‌سین را مرتب می‌کرد. گل‌ها را از سر سفره برداشت و گذاشتشان توي بالکن، سرکه را برداشت و گفت: پيف‌پيف! و حافظ را گذاشت توي کتاب‌خانه. شنيدم که پاي تلفن به خاله‌ام گفت: اين هم از عيد امسال. مي‌توانستم حدس بزنم خاله‌ام چه جواب داد، اول يک آه بلند و بعد: ديگر داريم پير مي‌شويم.  ياد تکاليف عيدم افتادم. دلم گرفت، به اين فکر کردم که دو روز گذشت، و قرار است روزهاي ديگري هم بگذرد و مادر پير بشود و من نبينمش، بعد به اين نتيجه رسيدم که بايد قدر اين روزها را بدانم. مشکل اين است که نمي‌دانم چه‌طور قدر لحظه‌ها را بدانم، و چطور مي‌توانم بين زمان کش‌دار و مهربان خودم و زمان زود‌گذر و عبوس مادرم رابطه ايجاد کنم. براي مادر، سيزده روز از همان روز اول تمام شده‌است، از لحظه‌اي که مي‌رسد مهماني فکر ترافيک موقع برگشتن است، هميشه مي‌گويد هفته‌ها زودتر از تصورش مي‌گذرند. متأسفم. مي‌دانم که تا بخواهم به مادرم برسم، او را از دست داده‌ام.