
... اوضاع اینجا هم بد نیست پسر. امروز آخرین روز تحصیلی سال بود. هشت روز دیگر مانده به بهار، من بهارمست شده ام. واقعیتی هست: اوقاتی که حالم خوب است، نمیتوانم حرفی بزنم. بیشتر از ترس این است که زیبایی و شکوه را نتوانم به تصویر بکشم و گند بزنم به همهی چیزهایی که بدون من هم در منتهای تجلیاند. آره، هشت روز مانده به بهار؛ بهار هشتادوهفت. حال بیشتر ما خوب است. خوبِ خوب. حالا دارم فکر میکنم که خوشبختم. فکر میکنم که رشد میکنم و روحم قد میکشد. همیشه دوست دارم از زمان تیرگیم بگویم: دورانی که احساس میکردم همهچیز تأسفبار است. شاید واقعاً همینطور باشد، وقتی بخواهی بزرگ به ماجرا نگاه کنی. اما میدانم که کوچک هستم و این عیب من نیست، ویژگی من است. برشی کوچک از زندگی، سهم من کوچک است.
دیگر خیالم راحت است، یک مشت ماش خیس میکنم که سبز شود و توی کمدم پنج پیرهن خوشرنگ آویزان میکنم و با عوبدیا و ادی و اکا و سارا و آقای نویسنده روز میگذرانم و سعیمی کنم روزی بیشتر از یک کف دست نان نخورم. از هر چیزی، یک مشت آن، سهم من است.
عصر، آن موقع که باد میوزید و پارچههای رنگی توی محوطه را به رقص درآورده بود، سارا گفت: چه باد ترشی میآید. بعد، بچهها با دهل و تمبک و دف میچرخیدند و من توی رنگ و صدا گم شده بودم. شب باز همان نسیم بود و همان سحر.
حالا که دارم حرفهایم را میخوانم، میبینم زندگی درست شبیه همین است، همینقدر بيربط و زیبا.