تبليغاتX
Sound & Fury
یکشنبه دوازدهم اسفند 1386


ایگناروس قهوه‌فروش پیر محله‌ی ارمنی‌نشین شهر ما بود. بوی قهوه‌ از مغازه‌اش بیرون می‌زد و در تمام کوچه‌ی نیمه‌خرابه‌ی بارون‌آواک می‌پیچید. وارد مغازه‌اش که می‌شدم،مواظب بودم که پایم را روی دم یکی از ده‌ها گربه‌ای که توی مغازه‌اش می‌لولیدند نگذارم. کنار بخاری کارتنی گذاشته بود که جای بچه گربه‌هایی بود که هنوز چشم باز نکرده بودند، و لای پاهایش هم همیشه گربه‌ای در حال خرخر بود. من، از جانب مادر مأمور ستاندن اجاره‌بهای عقب‌افتاده‌ بودم. شرم‌زده آغاز می‌کردم: مسیو...
تازه سرش را بالا می‌آورد و مرا می‌دید. شادمان و متعجب می‌گفت: سارا، چه‌قدر زود آمدی، تا کریسمس هنوز خیلی مانده...
ایگناروس، راست یا دروغ، همیشه مرا با دخترش عوضی می‌گرفت. دختری که ما هیچ‌وقت ندیده‌بودیمش و می‌گفت در ایروان است. من، معذب و عرق‌کرده، از آن‌جای گرم و تاریک عجیب که بوی تند قهوه می‌داد فرار می‌کردم. در خانه مادرم غر می‌زد و وادارم می‌کرد که حمام بروم و به ایگناروس فحش می‌داد. سال‌ها به دنبال اجاره رفتم و ناکام بازگشتم و توی هذیان عجیب ایگناروس و مادرم و فضای وهم آلود آن کوچه غرق شدم. سال‌های جوانی من، در فقر، ملال، کوچه‌های تنگ و تضادها می‌گذشت.
حالا سال‌ها می‌شود که مادر مرده، خیلی سال. ایگناروس هم مرده و آن دخمه که مغازه‌اش بود بعد از نامه‌نگاری‌های بی‌حاصل مادرم به ایروان و طلب مال‌الاجاره فراموش شده. من گاهی از آن کوچه می‌گذرم و از شیشه‌های خاک‌گرفته‌ی مغازه نگاهی به تو می‌اندازم، در جست‌وجوی چیزی مبهم. گاهی از خودم می‌پرسم توی بهشت، مادرم و ایگناروس و گربه‌ها، با هم چه‌طور تا می‌کنند؟