
اُکا، اُکا، چهطور گفتی میترسی زمستان تمام نشود؟ این گند و کثافت اطراف تو را هم توی خودش غرق کرده؟ فردا شنبه است اُکا، یک شنبهی وحشتناک زمستانی، اما صبح، ششونیم که راه میافتی، ببین که هوا روشن شده. آسمان طوسی و کثیف نیست. دقت کنی، صدای آب و پرنده میشنوی. فصل پالتو گذشته اُکا! اگر از توی آن کوچهی قدیمی بزنی و بیایی، میبینی که ماهی قرمز میفروشند. هر چهقدر هم که زندگی نکبتی باشد، من ایمان دارم ـباور کنـ که آفتاب آن را توی خودش حل میکند. حرفم را باور نمیکنی اُکا؟