
عصرها، وقتی کارهای خانه تمام میشد، روی راحتی پدر مینشستم و به بیرون نگاه میکردم؛ به حصاری که خانهی ما را از زمینهای حوالی جدا میکرد و به جادهی خاکی که از وسط حصارهای ممیز خانهها میگذشت و به شهر میرفت. گهگاه آشناهایی که از مقابل خانه میکردند به من سلام میدادند، من هم به آنها لبخند میزدم و لبهایم را بیصدا تکان میدادم. چهقدر این احساس آشنایی دور لذتبخش بود، انگار که هدیهای نامنتظر را ناگهان مقابل خودم میدیدم. هوا که تاریکتر میشد، رفتوآمدها کمتر میشد و من هنوز روی راحتی مبهوت به تماشای تاریکی که داشت آرامآرام پیشتر میآمد و آسمان طوسی را می پوشاند مینشستم. وقتی میخواستم بلند شوم، برای آخرین بار نگاهی به بیرون میانداختم و در روشنای فانوسهای منزل آقای توماس، تیرهای تلفنی تازه کشیده شده را میدیدم و سیاهی پرندههای روی تیرها را.
یکی از همین شبها بود که شارلومودی آمد تا دستگاه تلفنم را برایم بیاورد. در را که باز کردم، دیدم که چشمهای درشتش بازتر و درخشانتر شدند. دهانش را باز کرد وصدای خشدارش به گوشم رسید: اوه، مرالدای عزیز من، سوای همهی حرفهایی که وقتی بچه بودی میگفتیم، انگار واقعاً بزرگ شدی.