تبليغاتX
Sound & Fury
یکشنبه شانزدهم دی 1386


نیامد، تنها از آن‌جا زدم بیرون. برف می‌بارید و هوا از آن‌چه انتظار داشتم سردتر بود. خیال نمی‌کردم دلش راضی شود من تنها باشم، اما شد. تمام راه برمی‌گشتم و احمقانه امیدوار بودم دنبالم آمده باشد. ترسو بود، خودش می‌گفت محتاط. شب را با گربه‌ها توی سطل‌زباله‌ی مکانیزه گذراندم. از صبح هم توی خیابان‌ها چرخ می‌زنم و سردم است، غروب که داشتم آسمان را نگاه می‌کردم، یادش افتادم که کنار میله‌ها می‌نشست و می‌خواند: "بیزارم از تماشای فرورفتن آن‌ آفتاب دم غروب..."