تبليغاتX
Sound & Fury
جمعه چهاردهم دی 1386


یادت هست؟ زمستان بود که منقرض شدی، روزی از روزهای دی‌ماه. حالا هم که این‌جا نشسته‌ای، همان حالی را داری که آن‌موقع داشتی، بغضی که می‌رود و باز می‌گردد، حرف‌هایی که می‌خواهی بگویی و تا از دهانت درمی‌روند حالت را به‌هم می‌زنند، آره، می‌فهمم. من هم دردهایی دارم، این‌جا شب‌ها سرد است و کت بافتنی پاره‌پوره‌ام که با صد مصیبت همراهم آوردم گرمم نمی‌کند، وضع غذا افتضاح است و آدم‌ها حرفم را نمی‌فهمند، نه فیلمی و نه کتابی و نه هیچی، چراغ‌ها ساعت شش خاموش می‌شود، تازه، تا می‌خواهم با دُمت بازی کنم آه می‌کشی و اشک توی چشم‌هایت جمع می‌شود؛ این که زندگی نشد.
همه خوابند، حتی اکا و ادمونتونیا، یک‌وقت چرتت نگیرد استراتیو، نیمه‌شب که شد، با هم از این‌جا فرار می‌کنیم.