
یادت هست؟ زمستان بود که منقرض شدی، روزی از روزهای دیماه. حالا هم که اینجا نشستهای، همان حالی را داری که آنموقع داشتی، بغضی که میرود و باز میگردد، حرفهایی که میخواهی بگویی و تا از دهانت درمیروند حالت را بههم میزنند، آره، میفهمم. من هم دردهایی دارم، اینجا شبها سرد است و کت بافتنی پارهپورهام که با صد مصیبت همراهم آوردم گرمم نمیکند، وضع غذا افتضاح است و آدمها حرفم را نمیفهمند، نه فیلمی و نه کتابی و نه هیچی، چراغها ساعت شش خاموش میشود، تازه، تا میخواهم با دُمت بازی کنم آه میکشی و اشک توی چشمهایت جمع میشود؛ این که زندگی نشد.
همه خوابند، حتی اکا و ادمونتونیا، یکوقت چرتت نگیرد استراتیو، نیمهشب که شد، با هم از اینجا فرار میکنیم.