در غروب زودهنگام پاییز، با مادرم قدم میزدیم؛ از کنار دستفروشها، معلولها و دخترکان و پسرکان فالفروش میگذشتیم. من سرم را پایین انداخته بودم و قدمهایم را میشمردم، و مادرم پیدرپی اظهار تأثر میکرد، "حیوانکیها"، "بیچارهها"، "جهان سراسر ظلم است" و چیزهایی مانند این.
میدانستم که مادرم اینها را بیهیچ قصدی و از روی عادت به ابراز محبت- و نه ترحم- میگفت؛ و بدتر این بود که همانها از دل من هم میگذشت ولی من سرکوبشان میکردم. بیهیچ حرفی قدمهایم را تندتر میکردم. مادرم علت عصبانیتم را فهمیدهبود و دیگر حرفهایش را تکرار نکرد. از جلوی هر گدا، معلول، دستفروش و بدبختی که میگذشتیم، من خودم را آمادهی شنیدن حرفهای او میکردم و او بیهیچ حرفی، آه میکشید.