
زمانی که به خود آمد، فهمید که مدتیست که به پایان رسیده است. از این که قبل از فنای جسم این اتفاق برایش افتاده بود بسیار مسرور شد. او حالا میتوانست راه برود، به دیگران سلام کند، کارهایش را انجام دهد، با دوستانش گپ بزند و کلی کار زِندِیانه انجام دهد، بیآنکه فضا را، انسانها را، الفاظ را حس کند. دریچهی دیگری برای او گشوده شده بود و او را به سوی خود میکشاند، در عالمی که او پا گذاشته بود همهچیز همچنان پابرجا بود، اما معنای خود را از دست داده بود. از آن تاریخ تا لحظهی مرگ، او در عالم انسانهای پایانیافته زیست.