تبليغاتX
Sound & Fury
پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386


دوست داشتن همواره حسی آمیخته به وحشت بود، وحشت فقدان. عشق در من شدت می‌گرفت، و اضطراب آن مرا از کارهای روزمره ناتوان می‌کرد. وحشت از مرگ، از دست دادن کسی که دوستش داشتم، یا حتی بدترش، مرگ خودم. روی تخت دراز می‌کشیدم و فکر می‌کردم به این‌که مرگ چه آسان می‌تواند عشاق را از هم جدا کند، راه‌های او بی‌شمار بود: حمله‌ی قلبی، تومور مغزی، انواع سرطان... در خیابان، از روی سنگ‌های خیس نمی‌گذشتم تا لیز نخورم، ترس افتادن از پله‌ها، گیر کردن غذا در حلقم، تصادف با ماشین‌ها، ترس زندگیم را مچاله می‌کرد، و واقعیتی که بود از همه دردناک‌تر بود: یکی از ما باید شاهد مرگ دیگری می‌شد، و با همه‌ی عشقم، ترجیح می‌دادم شخص سوگ‌وار من باشم.