
آنشب، وقتی به خانه رسید متوجه شد که خستگی در تمام وجودش رخنه کرده است. چراغ اتاق را روشن کرد، لباسهایش را کند و پیچگوشتی را برداشت؛ شروع به باز کردن خودش شد. با هر پیچی که باز میکرد، مفاصلش شلتر و آرامتر میشد. بعد از پاها و میانتنه، وقتی که داشت پیچمهرههای گردنش را باز میکرد تا سرش را روغنکاری کند، لحظهای به یاد آورد که شب فوقالعادهای در کنار دوستانش گذرانده بود. یک آن درنگ کرد تا بیشتر در افکارش غرق شود، اما کلهی جدا شده در دستانش بود.