آفتاب سوزان بود، و هوا درکات دوزخ را تداعی میکرد. پای شترها در درون شن قفل میشد؛ ليلی تشنه بود و تا کاروانسرای بعدی راه درازی درپیشبود. تمام ترسم این بود که اگر یکی از شترها عقلش برسد و بنشیند به چه زوری باید بلندش کنم.