
خوشحال بودیم از این که جان سالم به در بردهبودیم. حالا که آب فروکش کرده بود، اینجا و آنجا، لاشههایی متعفن میدیدیم که هویت آنها قابلتشخیص نبود، و زنم هرچه دنبال گاو محبوبش گشت که به خاک بسپاردش، بینتیجه بود.
فرمان الهی داشت اجرا میشد، ساختن جامعهای سالم که به یمن غرق شدن مخالفان و گمراهان کار بسیار آسان شده بود. البته این چیزی بود که آنها میگفتند؛ من و مارتا، از صبح تا شب چنان سخت کار میکردیم که از شدت ضعف، توان تفکر در سخنان خدا را نداشتیم.
شبها در برنامهی جفت گیری، گاهی خوابم میبرد، و شاید آنچند دقیقه چرت، تنها دلخوشی من بود.
احساس گناه میکنم از این که تنها فرار کردم، هرچند مارتا آن قدر مجذوب قوانین ظالمانهی خدا شده بود که اصرار به او بیفایده بود، اما گاهی آرزو میکنم کنارم بود، توی این غار، و میدید که جامعهی الهیشان از این بالا چه قدر مضحک است.