
بعد از آن احتضار طولانی، استراتیومیموس، در حالیکه در باغ عدن قدم میزد به امیال زمینی خود میاندیشید، میل به عروج و ورود به بهشت، آن آرزوهای مقدس روی زمین اکنون دیگر سحّاریت خود را از دستدادهبودند؛ بهشت مانند حمامی زنانه شلوغ بود و حوریان مانند دلاکان مبتذل، و هیچچیز ماهیت قدسی نداشت.
کنار درخت سیب نشستهبود که دیدمش، چنان میگریست که هالهی طلایی بالای سرش تکان میخورد؛ کنارش نشستم و با هم حرف زدیم. وقت آن بود که رویاهای زمین را به خاک بسپاریم.