تبليغاتX
Sound & Fury
دوشنبه پنجم شهریور 1386


چندروز پیش، توی دست‌شویی‌م باریکه‌ای از مورچه‌ها رو دیدم که از کنار دیوار رژه می رفتند، ما با هم مشکلی نداشتیم در واقع، از دیروز که اومدن برای سم‌پاشی نمی‌تونم در سرویس‌بهداشتی را باز کنم. اصلاً مسأله‌ی دل‌نازکی و دل‌سوزی و عواطف و اینا نیست. مسأله‌ی این‌ه که نمی‌خوام به این روشنی "نابودی" رو ببینم. ما فضای کافی برای فعالیت هر دومون داشتیم. از این‌که آدم‌ها این‌قدر احمقانه موجوداتی رو که باهاشون در موقعیت مشابه‌ن طرد می‌کنن متعجب‌م.
جاهای خالی هرچه‌قدر کوچک‌تر باشن بیش‌تر به چشم می‌خورن.

. . .

سگ من

دماغ سیاه‌ش را به شیشه می‌فشارد
هم‌چنان در انتظار کسی است، سگ.

پنجه‌ام میان موهای‌ش
من هم در انتظار کسی هستم.

یادت هست آن‌ روزها
که این‌جا زنی خانه داشت؟

چه بود آن زن برای من؟
نه خواهر، نه همسر.

گاهی انگار دخترم بود
و حمایت‌ش وظیفه‌ی من.

چه دور است اکنون... تو ساکتی
دیگر این‌جا هیچ زنی نخواهد بود.

سگ نازنین‌م تو بسیار خوبی
تنها افسوس که هم‌پیاله‌ی من نیستی.

 یوگنی یفتوشنکو، پیوندهای ناپیدا، ترجمه‌ی نسترن زندی
 نشر مرکز

پ.ن. امروز که در را باز کردم، کنار دیوارها نقطه‌های سیاهی بود: انبوهی از مورچگان مرده.