تبليغاتX
Sound & Fury
چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386


من امروز، یعنی چهارشنبه سی‌ویک‌ مرداد، ساعت ده صبح، همینگوی را دیدم. تقاطع فرمانیه و کامرانیه شلوغ بود و من دنبال تاکسی می‌گشتم که دیدم‌ش. کنار پارک با سرهم آبی کارگری ایستاده بود برای تاکسی. رفتم کنارش و دقیق‌تر شدم، خود او بود. فرم صورتش، ریشش و حالت تنگ‌تر کردن چشم‌هایش! خود همینگوی بود! تاکسی که پیدا کرد، من هم سوار شدم بی‌آن‌که مقصد را بدانم و افتخار این را داشتم که سیزده دقیقه در کنارش بنشینم. از اتفاق، کتابش تو کیفم بود، داشتن و نداشتن را درآوردم و گذاشتم روی پاهایم تا ببیندش، اما او بی‌توجه بود و شاید علت‌ش این باشد که فارسی بلد نبود. همینگوی بی‌چاره، عرق کرده بود و من بوی عرق‌ش را می‌شنیدم و باور کنید، حتی عرقش هم بوی دیگری داشت. من، تقلا کردم تا توجه‌ش را جلب کنم سر صحبت را باز کنم و برنامه‌ای بریزم تا معشوقه‌اش شوم؛ همینگوی اما بی‌تفاوت و بی‌حوصله بود، پول‌های مچاله را از جیب سرهم‌ش درآورد و به راننده داد و پیاده شد، پیاده که شدم، همینگوی را دیدم که لنگان لنگان به طرف تجریش می‌رفت. نتوانستم دنبال‌ش بروم، در واقع، آن‌لحظه بود که فهمیدم تمام تلاشم از ابتدا بسیار احمقانه بود، بی‌شک همینگوی در طول اقامتش در تهران، برای خودش معشوقه‌ای دست‌وپا کرده‌بود.