تبليغاتX
Sound & Fury
شنبه سوم دی 1384


شب امتحان تاريخِ ترمِ اول، درس نخونده، مضطرب، خواب‌آلود. دلم هواي نوشتن كرده. مي‌خوام حرف بزنم و بگم كه چي مي‌گذره تو دلم. اما واژه‌ها باهام قهرن. مثلِ تو، شميده! و مثل همه‌ي چيزاي قشنگي كه باهاشون زندگي كردم و حالا از ياد بردمشون. اما، دل كندن ممكن نيست. حداقل براي من ممكن نيست. اين خاطره‌هايي كه از چشام پايين مي‌ريزن اينو به من ثابت مي‌كنن. من يه خرم. يه خرِ احساساتي كه دلم واسه همه‌ي چيزاي چرتي كه تجربه كردم تنگ مي‌شه. دلم واسه اين خونه‌ي زپرتي تنگ شده. بده كه آدم كاري رو شروع كنه و نصفه‌ونيمه رهاش كنه. ياد ِ درس تاريخ بيهقي افتادم: اون‌جا كه خواجه احمد به بوسهل مي‌گه:"در همه‌ي كارها ناتمامي!" و اين يه جورايي براي من گرون تموم مي‌شه. مخصوصاً وقتي به تو سر مي‌زنم و مي‌بينم هنوزم هستي و به يادمي!
نمي‌دونم چرا، ولي احتياج دارم گاهي برم و يه جاي خلوت پيدا كنم و فكر كنم و غصه بخورم. چه كيفي داره غصه خوردن! ولي بعدش دوباره برمي‌گردم. مثل الان كه مي‌خوام برگردم. طاقت دوري ندارم. خسته‌م. ولي هستم.