
اولین باری که بهم بیاعتنایی شد، به سه سالگیم برمیگرده؛ وقتی داشتم حرف میزدم و پدر و مادرم اصلاً نیگام نمیکردن و من جیغ میزدم و اونا صدای تلهویزیون رو بیشتر میکردن. بعدها هرچهقدر خواستم این قضیه رو به اونا توضیح بدم نشد، چون اونا اصلاً همچین چیزی رو به یاد نمیآوردن. توی مهدکودک، بچهها هیچکدوم از من خوششون نمیاومد، و من دوست داشتم باهاشون دوست شم. فکر کنم اون موقع بود که برای اولین بار احساس کردم از همه متنفرم و غذای مهدکودک رو توی کیف بچههای مهد تف میکردم. توی دبستان، دوران بسیار آرامتری رو گذروندم، چون یاد گرفته بودم تو دستشویی قایم شم. اوه پسر، درواقع، اینا اصلاً ارزش بحث کردن ندارن به نظرم.
سال اول راهنمایی، من عاشق دختری شدم که ردیف آخر مینشست و برای همین با وجود نفرتم از آخر کلاس جای نشستنم رو از ردیف اول به ته کلاس تغییر دادم. الآن واقعاً نمیدونم چرا اونو دوست داشتم. چاق، سیاه، زشت بود. شاید چون خط قشنگی داشت، تازه، تمام نوشتههاش رو هم بدون استفاده از خودکار قرمز مینوشت و این بسیار مهم بود. تازه، اسم قشنگی هم داشت: یلدا، یلدا محبوب.
یلدا من رو دوست نداشت و این چیز جدیدی نبود، مسأله این بود که من برای اولین بار شیفتهی کسی شده بودم که به نظرم خیلی از خودم بهتر بود، و خب، درست یادم نمییاد چه اتفاقاتی افتاد، اما یادمه که من اون روزها خیلی خیلی گریه میکردم. چون کسی رو دوست داشتم و اون من رو دوست نداشت.
امشب وقتی داشتم به اولین ابراز علاقهم و شکست عاطفی! که خورده بودم فکر میکردم به این نتیجه رسیدم که: هی نکبتی! عجب موجود بدبختی هستی. عجب موجود بهچشمنیایی هستی.