تبليغاتX
Sound & Fury
چهارشنبه هفدهم خرداد 1385


چندشب پیش از شدت استرس امتحان تصمیم گرفتم شب بیدار بمونم و درس بخونم. صبح امتحان عربی داشتیم و من احساس می‌کردم هیچ‌چی حالیم نیست. تنها درسی که من در برابرش احساس پلانکتون بودن می‌کنم، همین عربیه. هیچ‌چی ازش نمی‌فهمم، از اول تا آخر کتابو حفظ می‌کنم که نمره بیارم، و چون همیشه ظاهرو حفظ کردم هیچ‌کس متوجه وضعیت وخیم عربیم نشده. القصه، تمام شب رو بیدار موندم و عربی خوندم، اینم بگم که تا‌به‌حال هیچ شبی به خاطر درس خوندن بیدار نمونده بودم (به خاطر چیزای دیگه چرا!) صبح رفتم امتحان عربی‌رو دادم و ختم‌به‌خیر شد و اومدم خونه. خیلی خسته بودم و گرفتم تا عصر خوابیدم، بعد که بیدار شدم، نتونستم از جام بلند شم و دوباره گرفتم خوابیدم تا صبح فردا.
فرداش بود که متوجه شدم گرفتار یه بیماری وحشتناک شدم! از اون شبی که بیدار موندم تا حالا، نتونستم هیچ کار مفیدی انجام بدم، فقط خوابیدم. و ضایع‌ترین قسمتش اینجاست که دی‌روز که رفته بودم امتحان بدم، بعد از این‌که جواب‌ همه‌ی سوالارو نوشتم، سرمو گذاشتم رو صندلی و داشتم چرت می‌زدم که بیدارم کردن. آخه ما چون نهایی هستیم نمی‌تونیم برگه‌مونو بلافاصله بعد از نوشتن تحویل بدیم و باید مسئول تطبیق‌عکس بیاد و عکسامونو با خودمون تطبیق بده!!! مسئول جلسه هم سرم داد کشید و گفت بچه‌ی بی‌مسئولیتیم و همه بهم خندیدند. و من در قالب گوجه‌فرنگی جلسه‌رو ترک کردم.
حالا ما فردا امتحان داریم، و من حس خیلی بدی دارم، تصور می‌کنم فردا وقتی از در مدرسه وارد می‌شم همه دارن بهم می‌خندن و حالم بد می‌شه. هیچ‌چی بدتر ازین نیست که یه‌عده‌ی زیاد آدمو مسخره کنن. و وقتی این اتفاق زودبه‌زود بیفته واقعاً غیرقابل‌تحمل می‌شه!
× البته من قبول دارم که آدمی که سر جلسه‌ی امتحان نهایی می‌خوابه، واقعاً آدم خنده‌داریه. یعنی... اگه خودم هم جای بقیه بودم، به این آدم کلی می‌خندیدم.
××واقعاً پست بسیار جلفیه. اینم کاملاً قبول دارم.