وقتی از درس خواندن خسته میشوم، شروع میکنم به شمردن صفحات باقیماندهی کتاب. یک صفحه که میخوانم، دوباره میشمارم ببینم چهقدر از کتاب باقیمانده و چهقدرش را خواندهام. بعضی وقتها خیره میشوم به شمارهی صفحهی کتاب و به چیزی فکر میکنم که تا به حال نتوانستم اسم مشخصی برایش پیدا کنم. در واقع، به هیچ فکر میکنم. و در پسزمینهی ذهنم مطالبی که خواندهام شناورند. زندگیم هم همینطور است، هرروز که میگذرد، برمیگردم و نگاه میکنم به همهی گذشتهها. و فکر میکنم که سال پیش این موقع کجا بودم و سالهای قبل از آن کجا و سالهای آینده... خوب، من هیچ تصویری از آینده در ذهنم ندارم، و همین حالت رازآلود آینده باعث میشود که ترس برم دارد و دوباره بچسبم به همین گذشتهی آشنای خسته. گاهی چیزهایی به ذهنم میآید که به لرزهام میاندازد، به خودم میگویم: "چهطور توانستی دوام بیاوری؟" و از اینکه تمامی آنها را پشت سر گذاشتهام، احساس آرامش عجیبی میکنم. من جواب سوالی را که از خودم پرسیدهام میدانم:"چارهای نداشتم!"
خیلی چیزها هم هست که فکر کردن به آنها لذتبخش است، مثل اتفاقات معمولی و سادهای که هنگام وقوعشان هیچ حسی نداشتم و حالا که یادشان میافتم میبینم چهقدر خوب بودند، و یا آدمهایی که حالا نیستند و از نبودنشان هم ناراضی نیستم ولی وقتی به یادشان میافتم حس خوبی دارم یا کتابهایی که موقع خواندنشان هیچی ازشان نفهمیده بودم و حالا که جملهای از متنشان به ذهنم میآید، میبینم چهقدر زیبا بودهاند. زیبایی برای من فقط در خاطرههای دور معنا میدهد؛ چیزهایی که معلوم نیست اصلاً وجود داشتهاند یا نه ولی من به یاد میآورمشان.
بدیش این است که گاهی وقتی صفحات کتاب را میشمارم و میخواهم دوباره خواندن را شروع کنم، شمارهی صفحه را فراموش میکنم.