سابق که هنوز تب اونیورسیته نگرفته بود ما رو، یعنی از اون هم سابقتر که بیماری اعصابمعصاب هم نگرفته بودیم، پنجشنبهها کلی حال میداد، سینما و فیلم و چیپسوماست و رفیقبازی(بیشتر تماشای رفیقبازی دیگران، بنده که از اول انزوای مفرط داشتم) و تو ماشین تو خیابون علاف بودن و شاپینگ(تماشای شاپینگ، بنده که از اول صوفی بودم و خرقه تنم میکردم) و اینا...
الآن هیچی نداریم واسه پنجشنبهها جز ویژهنامههای اعتماد.
هی...
عجب دُورونی بود.