
اوایل که همدیگر را میدیدیم، سلام میکردیم، یادت هست؟ اولین بار من سلام کردم، توی راهروی دراز تاریک از دور میآمدی و من تو را عوضی گرفتم و سلام دادم. شاید هم دوست داشتم اینطوری فکر کنم که اتفاقی بود، چون زیاد هم از اشتباهی که کردم ناراحت نشدم. تو لبخند زدی و جواب دادی و من تمام آنروز را بیدلیل محکمی،خوشحال بودم.
ما هر بار که همدیگر را میدیدیم سلام میدادیم و این شده بود عادت من. گاهی که میگذشتم و سلام میدادم و تو نمیشنیدی، بالا میایستادم که تو بگذری و من دوباره سلام بدهم. من معتاد جواب سلامهای تو بودم. وقتی شاد و محکم و بلند سلام میدادی، من تمام روز را خوب میگذرانیدم و وقتی آرام و سربهزیر و با عجله از کنارم میگذشتی، خب، آنروز تهدل من یکجوری بود.
تو هیچوقت به من اهمیت نمیدادی، اینکه اسمم چیست، چهکار میکنم، چند سالم است، ولی من همانروز اول که دیدمت رفتم و حسابی به تو فکر کردم، فکر کردم چه اسمی به تو میآید؟ چهکارهای؟ چرا تا بهحال ندیده بودمت؟ من آنشب خوابت را هم دیدم.
ما هرروز(هرروز؟ پس چرا آنقدر دیر میگذشت؟) همدیگر را میدیدیم و من گاهی میایستادم دورتر تا ببینم آدمهایی که دورو برت هستند با تو چهکار دارند، من میایستادم و قلبم تالاپتالاپ میکرد که مبادا تو مرا ببینی و چهقدر شوق میکردم از این تماشای دزدکی.
اما تو فراموش کرده بودی(شاید هم اصلاً نمیدانستی) که من دارم بزرگ میشوم. متاسفانه، خیلی هم سریع بزرگ میشوم و هرروز اعمالم برایم غریبتر و مسخرهتر میشوند، برای آن بود که وقتی تو آنروز از کنارم گذشتی من به سلامهایم فکر کردم و سکوت کردم و تا برگشتی که سلام کنی، من سرم را به طرف دیوار برگرداندم تا از خاطرهی بچگیم فرار کنم.
ما حالا هربار که از کنار هم میگذریم، کلافهایم، معلق، میان گذشتهی دور و گذشتهی نزدیک، و سردرگم، به هم نگاه میکنیم و آب دهانمان را قورت میدهیم؛ تا بخواهیم دهانمان را باز کنیم، دیگر کسی در مقابلمان نیست.