حرف میزنیم و حرف میزنیم و حال من باز خوب نمیشود
دل من هیچوقت خنک نمیشود
راه میرویم و خیابانها تمام میشوند و حرفهای من تمام نمیشوند
دم خانهی ما که میرسیم، میگویم:
ـ یکبار دیگر این خیابان را بالا برویم و برگردیم، و اینبار تمام راه را برایم قصه بگو
::::
سر کلاس من زجر میکشم، همیشه، از درس نه، از بودن سر کلاسی که شبیه قبرستان است. من سنگینی سنگقبر را نمیتوانم تحمل کنم.
"یکصد اسب سم بر زمین میکوبند، سوارانشان همه مرده"
::::
هرچهقدر هم که جانانه شرح میدهی، برای من آینده خاکستریست، من قانع نمی شوم و باز به خانه میرسیم.
ـیکبار دیگر این خیابان را بالا برویم و برگردیم، توی سکوت لطفاً. اما باش. کنار من باش.