
خانوم محترم را هرروز میبینم. هرروز صبح که میروم سوار سرویس شوم، او آنطرف خیابان ایستاده برای تاکسی. دستش را طوری تکان میدهد که انگار میخواهد کسی را نوازش کند. و ماشینها هم معمولاً زود سوارش می کنند.
گاهی که من زودتر میروم پایین، و تاکسی گیر خانم محترم نمیآید، ما به همدیگر نگاه میکنیم. پیر است و بهش میخورد معلم دبستان باشد، یا ناظم شاید... اما معلم بیشتر؛ چون لبخند میزند و مهربان است. من نگاهش میکنم و دهانم را کش میدهم که از دور ببیند که میخندم، این یعنی: سلام! و او گردنش را خم می کند به راست و کیفش را میدهد به دست دیگرش. این جواب سلام است. من کتابم را طوری توی دستم میگیرم که او بداند که من پیش انسانیام. و او مجلهی رشد معلم را طوری توی کیفش میگذارد که من بتوانم نامش را بخوانم. بعد هردو خودمان را مشغول میکنیم. او با تاکسیها و من با نگاهکردن به دیگران. امروز پوشهای در دستش داشت که صورتی بود و رویش نوشتهای بود سیاه که من زور میزدم بخوانم و نمیتوانستم. میخواهم بیشتر دربارهش بدانم. بدانم که چندساله است، کجا کار میکند، چهطور اینقدر ظریف و خانمانه و مهربان است. چهطور اینقدر شبیه پریآرزوهای توی کارتونهاست... اصلاً شاید او پری آرزوی من است که منتظر است بروم و با او حرف بزنم. فردا...فردا به رانندهسرویس میگویم که دیگر بهخاطر من دور نزند، من همان طرف سوار میشوم.