تبليغاتX
Sound & Fury
سه شنبه نوزدهم دی 1385


خانوم محترم را هرروز می‌بینم. هرروز صبح که می‌روم سوار سرویس شوم، او آن‌طرف خیابان ایستاده برای تاکسی. دستش را طوری تکان می‌دهد که انگار می‌خواهد کسی را نوازش کند. و ماشین‌ها هم معمولاً زود سوارش می کنند.
گاهی که من زودتر می‌روم پایین، و تاکسی گیر خانم محترم نمی‌آید، ما به هم‌دیگر نگاه می‌کنیم. پیر است و بهش می‌خورد معلم دبستان باشد، یا ناظم شاید... اما معلم بیش‌تر؛ چون لبخند می‌زند و مهربان است. من نگاهش می‌کنم و دهانم را کش می‌دهم که از دور ببیند که می‌خندم، این یعنی: سلام! و او گردنش را خم می کند به راست و کیفش را می‌دهد به دست دیگرش. این جواب سلام است. من کتابم را طوری توی دستم می‌گیرم که او بداند که من پیش انسانی‌ام. و او مجله‌ی رشد معلم را طوری توی کیفش می‌گذارد که من بتوانم نامش را بخوانم. بعد هردو خودمان را مشغول می‌کنیم. او با تاکسی‌ها و من با نگاه‌کردن به دیگران. امروز پوشه‌ای در دستش داشت که صورتی بود و رویش نوشته‌ای بود سیاه که من زور می‌زدم بخوانم و نمی‌توانستم. می‌خواهم بیش‌تر درباره‌ش بدانم. بدانم که چندساله است، کجا کار می‌کند، چه‌طور این‌قدر ظریف و خانمانه و مهربان است. چه‌طور این‌قدر شبیه پری‌آرزوهای توی کارتون‌هاست... اصلاً شاید او پری‌ آرزوی من است که منتظر است بروم و با او حرف بزنم. فردا...فردا به راننده‌سرویس می‌گویم که دیگر به‌خاطر من دور نزند، من همان طرف سوار می‌شوم.