تو که بودی، حال من خوب بود. روزها تکراری نبودند. هرروز چیزی برای یادگرفتن بود. چیزهایی که دوستشان داشتم. و تو، که دوستداشتنی بودی. شبها رویای تو را به من هدیه میکردند. و روزها خود تو را!
تو دیر میکردی، همیشه. چهقدر جلوی در ایستادن و انتظار تو را کشیدن لذتبخش بود. از دست تو عصبانی شدن چهقدر خوب بود. چهقدر به تو اعتراض کردن الکی بود.
تو حرف میزدی و من ته دلم داد میزدم: "کاش من مثل تو بودم! کاش من مثل تو بودم! کاش من خود تو بودم!" تو نمیشنیدی. میفهمیدی اما.
تو فقط یاد میدادی. همهچیز را. همهچیز را. همهچیز را.
تو حالا نیستی. حال من خوب است. روزها تکراری نیستند. کابوسی نیست. فقط، وقتی یادت میافتم، قورت دادن آب دهانم سخت میشود.