
من دنبال آن کتاب گمشدهام آقا. اسمش را نمیدانم، یک چیزی بود توی مایههای "قصههای کوچک از نویسندگان بزرگ" و روی جلدش نقش صورت پسرکی بود و پسزمینهای داشت هفترنگ، شبیه رنگینکمان یا بهتر بگویم شبیه کودکی من. یادم نیست هفتساله بودم یا هشتساله که آن را خریدم تا در مدرسه وقتی زنگ تفریح میخورد تنها نباشم. من دنبال هویت هشتسالگیم هستم آقا.
داستانهایش، من فقط یادم هست که یکی از داستانهایش از چخوف بود و نام دو تای دیگر هم "پسری که شکل گربه میکشید" و مئیپه" بود. و داستانی داشت دربارهی دختری که به گروگان گرفته میشد و داستانی داشت دربارهی پسری که با خنجری میخواست با مرگ بجنگد. و خوب یادم است که داستانی دربارهی مادر و دوپسر فقیری داشت که مستاجر مرد پیری بودند. و این داستان جملهای داشت که من با خودکار بنفشی که از صندوق گمشدههای مدرسه کش رفته بودم زیرش خط کشیده بودم: "مردها پستند، زنها هم!"
روزی که "مئیپه" را خواندم، من هم برای خودم سرزمینی خلق کردم. من پادشاه سرزمین "اروری" شدم و تاج من مثل تاج آن پسر قصهی اسکار وایلد که مامان تعریف میکرد از گلهای رز بود. من با این کتاب تاجگذاری کردم آقا.
من خیلی بچهتر از آن بودم که مفهوم ناشر را بفهمم، من خیلی بچهتر از آن بودم که مواظب لوازمم باشم. من دختر بدی بودم آقا!