×من این من نیستم
من این من نیستم
من آنم؛
آنکه همپای من میآید و باز نمییابمش.
همانکس که بارها میخواهم ببینمش
و بسا بارها فراموشش میکنم.
آنکه آرام میماند و خاموش
آنگاه که سخن میگویم.
آنکه بهنرمی مرا میبخشد
آنگاه که از همهچیز بیزار میشوم.
آن که گام برمیدارد
برجایی که من نیستم.
همانکه تا ابد میماند
آنگاه که میمیرم.
×گلبرگ از پس گلبرگ میکندمت
سرخگلی بودی انگار
و من گلبرگ از پس گلبرگ میکندم
تا روحت را بنگرم
اما نتوانستم
ولی هر آنچه در آفاق اقیانوس و کشتزاران بود
همه، همه حتی بیکرانهها
از شمیمت لبریز شدند.
×درها را گشوده بگذار
امشب
درها راگشوده بگذار،
شاید آنکه مرده است، خواهد که بازآید
با اینهمه گشودگی
شاید بتوان یافت که آیا
ما همانند تن اوییم
یا بهسان آن پارهی روحش که بدین جهان عرضه شده،
میتوان دریافت که آیا بیکرانگی ما را در بر خواهد گرفت؛
آیا ذرهای ما را از خود بیرون خواهد کشید؟
اگر اندکی اینجا بمیریم
و اندکی آنجا در او زندگی کنیم.
تمامیِِِ خانه گشوده!
گویی جسمش آنجا
گسترده در شبی غمگین
با ما بهمانند خونِ رگهایمان
با ستارگان بهجای گلها.