من واقعاً تشکر میکنم از حضرت
آبنوس که از عقدهای شدن من جلوگیری کرد و منو به بازی دعوت کرد:
۱. یکی از بزرگترین مشکلات من اینه که تو جمع خیلی احساس ضایع بودن میکنم هر حرفی که میزنم یه حس خیلی بدی تو خودم ایجاد میکنه و بعد از مجلس میشینم ساعتها فکر میکنم که نکنه الآن همه دارن به من میخندن؟ :) راستی اینم بگم که خیلی سختمه که تاکسی سوار شم، یعنی وایسم وسط خیابونو داد بزنم: مستقیم!!! از این که مخاطب کسی قرار بگیرم هم وحشت دارم.
۲. از آدمای بورژوا بدم میاد، مخصوصاً دخترای بورژوا! اَه...اَه...
۳. خانوادهی من میگن که من دیوونهم، نه اینکه الکیها! جدی معتقدن من دیوونهم! ولی من اصلاً احساس دیوونگی نمیکنم (میگن اینم یکی از نشانههاشه!)
۴.آرزوم این بود و هست که شبیه یکی از دخترای تو قصهها بشم اونطوری که توصیف میکنن: ظریف، شکننده، رنگپریده، بلندبالا،با چشمهایی غمگین! ولی من هرچی رو بتونم جور کنم، چشمام اصلاً غمگین نیست!(اینو گفتم که بدونین من ظریف، بلندبالا،رنگپریده و شکننده هستم!)
۵. من دیوونهی گربههام. تو خیابون هر گربهای ببینم به هر ترفندی شده میکشونمش به بغلم. گربهها واقعاً موجودات زیبا و بیاعتنایی هستند. دیدین جدیداً همهشون پف کردن و تپل به نظر میرسن؟