داشتم میگفتم، آقای دکتر، مشکل من برمیگردد به ارتباطم با آدمها. نه اینکه نتوانم با کسی ارتباط برقرار کنم، روابطم دوام ندارند. هرجا که باشم خیلی زود دوست پیدا میکنم، و راستش، خوب... اگر تعریف از خودم نباشد، باید بگویم همه شیفتهام میشوند. راستش، من عاشق اینم که دیگران شیفتهام بشوند و این همیشه کار دستم میدهد. وقتی میبینم توجه کسی را جلب کردهام دوست دارم آنقدر پیش بروم که او را دیوانهی خود کنم و وقتی میبینم او آنقدر احمق است که با دروغهای من دیوانه میشود، وای! نمیدانید چهقدر حالم ازش بههم میخورد. هر کسی را که میبینم، با هرکسی که صحبت میکنم، حسّ بدی گریبانگیرم میشود. میدانم یا سرخورده خواهم شد و یا کار به دلپیچه خواهد کشید. چرا آدمها یا آنقدر درستو حسابیاند که محلم نمیگذارند و یا آنقدر احمق که به پایم میافتند؟
من زیاد دروغ میگویم . خیلی زیاد. اغلب مواقع خوابهایی را که میبینم به جای واقعیت تعریف میکنم. و از رویاهایم با عنوان تجارب گذشتهام یاد میکنم. اوایل دوستیها دروغ گفتن آسان است اما بعدش خیلی سخت است که تشخیص دهی کدام دروغ را به چه کسی گفتهای. مخصوصاً اگرخوابهای زیاد ببینی و دوستهای زیادی داشته باشی که قیافههایشان شبیه هم باشد. بعدها که حساب دروغهایم از دستم خارج میشود، با خودم فکر میکنم چه قدر خوب بود اگر اینهایی که گفتهام راست از آب در میآمد. و آنوقت چه قدر راحت میتوانستم با همه دوست باشم. بدون آنکه نیاز به دفترچهای داشته باشم که در آن دروغهایی را که به افراد مختلف گفتهام یادداشت کنم.
مادرم میگوید همهی اینها از کمبود اعتماد به نفس است، این که من خودم را قبول ندارم. اما من به نفسی که دارم اعتماد دارم. دوستش دارم. فقط احساس میکنم یکجورهایی ناقص است. مثلاً نصف روحم در شکم مادرم مانده هنوز. همچین چیزی ممکن است؟ آخر من گاهی احساس میکنم تکهای از روحم را کشیدهاند، مثل آدامس و بعد کندهاند و بردهاند... عذر میخواهم، آقای دکتر. این احساس من نبود. این یکی از خوابهایم بود. میبینید که حداقل با شما صادق هستم. کجا بودم؟... میدانید، همهاش تقصیر مادرم است. اگر خواهری داشتم یا برادری هیچوقت اینطور نمی شدم. اینطور از آدمها وحشت نداشتم. وقتی این را به مادرم میگویم، میگوید: "تو آنقدر مرا زجر دادی که وقت برای یکی دیگه نبود." اما من نمیفهمم، من همیشه روزها مادرم را زجر میدادم. او شبهایش را برای خودش داشت. او و آن نکبت عوضی. پس میبینید که حق با من است.
وقتی با کسی روبهرو میشوم، دست پایم را گم میکنم، آنقدر گند زدهام که دیگر از باز کردن دهنم بدون برنامهریزی میترسم. بچهها همیشه مرا به خاطر طرز بیان حروف مسخره میکردند. این به خاطر انگشت مکیدنم در کودکی بود. بعدها دندانهایم با سیمکشی درست شد اما من هنوز احساس میکنم حرف زدنم یکجوری است. آره؟ آقای دکتر؟
بعدش دیگر تصمیم خودم را گرفتم. هر شب قبل از خواب متنی برای حرفزدنم تنظیم میکردم. باعث میشد خوابهایم هم جالبتر بشود. جوابهای خیالی به خودم میدادم و همینطور پیش میرفتم. مثلاً بیستتا متن مختلف مینوشتم. برای بچههای کلاس و معلمها. روزهایی که متن نداشتم به مدرسه نمی رفتم. جالبش این بود که بیشتر متنهای من درست از آب درمیآمد. یعنی از یک روز قبل میتوانستم حدس بزنم دوستانم چه میگویند. میبینید که من ذهنخوان خوبی هستم. همین هم باعث میشود بتوانم خودم را میان نوشتههای از قبل تنظیم شدهام پنهان کنم. شما خودتان میتوانید این کار را سالها انجام دهید؟
من تا به حال گذارم به همچین جایی نیفتاده بود. شما کار جالبی دارید. میتوانید ساعتها برای افراد قصه ببافید و آنها حرفتان را باور کنند و تحسینتان کنند. شما هم مثل نویسندهها از فکرهای آن احمق حرف میزنید، با لحن جدیتری البته. و بسیار مشخصتر و گزندهتر. تأثیر گذاشتن روی آدمهای دیگر... لذتبخش است. اگر چه کوتاه مدتست لذتش. من تجربههای مشابهی دارم. بدیش این است که ممکن است ندانید کجا باید تمامش کنید. این نیاز به تمرین زیادی دارد. اما من اینجا را انتخاب میکنم دکتر عزیزم. با تمامی ایرادهایی که دارد، احساس میکنم جای خوبی برای خداحافظی است. چون نیمساعت ویزیتتان تمام شده و من هم قراری دارم و باید بروم. شما کابوسی بودید که باید روایتتان میکردم.