تبليغاتX
Sound & Fury
پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385


ما روبه‌روی هم نشسته بودیم. منتظر، و گه‌گاه نگاه‌های‌مان با هم تلاقی می‌کرد و من زود سرم را برمی‌گرداندم و خودم را می‌زدم به بی‌توجهی. اگر می‌توانستم، لب‌خند می‌زدم، مثل همیشه. اما آن‌روز گوشه‌های لبم پاره شده بود و تا می‌خواستم کش‌شان بدهم، درد می‌گرفت و من از این که نمی‌توانستم لب‌خند بزنم حرصم گرفته بود و تصمیم گرفته بودم سرد، یبس و تلخ باشم.
ما روبه‌روی هم نشسته بودیم، و حواسمان به هم بود، و می‌خواستیم بگویییم که نیست. بوی ادکلن تندش کلافه‌م کرده بود و حسی داشتم شبیه حس اسارت. یا شاید هم حس می‌کردم دارم تحقیر می شوم. می‌دانستم سرخ شده‌ام وداشتم خدا خدا می‌کردم که آژانس برسد و بروم و فراموش کنم. احساس می‌کردم گلویم را دوخته‌ و تنگ‌ کرده‌اند و تنها مجرای باریکی مانده که کفاف قورت‌های گنده گنده‌ام را نمی‌داد. آژانس آمد و بلند شدم که بروم که برگشت و ساعت را از من پرسید. خوشحال از آزادی، دهنم را باز کردم و گفتم: شاعت شیش و پنج دیقس!

 

کاش مرده بودم.