تبليغاتX
Sound & Fury
جمعه پنجم آبان 1385


گفتی: رخوت تعطیلی‌هاست.
رخوت تعطیلی نبود، غمی بود که نشسته‌بود روی روحم و غبارغبار سنگین‌تر می‌شد. غم چی؟ غم عصرهای خاکستری که دلم می‌گرفت و به هرکسی می‌گفتم نمی‌فهمید عصرها من و آسمان می‌نشینیم روبه‌روی هم و گریه می‌کنیم و گاهی اشک‌های آسمان روی صورت من است و گاهی اشک‌های من روی صورت آسمان.
رخوت نبود، درد بود. دردی که خاموش بود و عصرها می‌جوشید و چاره‌اش... چاره داشت اصلاً؟ دارد؟
چیزی بود و هست که گفتنش برای من سنگین است، اما هر روز هست و من هم دوستش دارم و هم از آن می‌ترسم. این عصرهای جمعه بیشتر ازش می‌ترسم. بغضی که می‌آید و بهانه کم دارد برای آزاد شدن.

جمعه‌ها فرق دارد، می‌فهمی؟ با همه‌ی تعطیلی‌ها فرق دارد.
جمعه‌ها روز بغضِ مبهمِ مقدس است.