
امروز واقعاً روزی بود چون جامی لبریز!
مرسی بیگی عزیز دلم، که نیومدی و باعث شدی این موقعیت برام ایجاد بشه!
مرسی تقدیر گرامی، که خوب تقدیری هستی!
مرسی عاطفه، که دوست فوقالعادهای هستی! با اینکه...
و مرسی سنگتراش گرامی! که همدرس مایی و اوراقهایت را خوب شستهای!!!
و مهمترین: مرسی خدا به خاطر بارون خوشگلت. (لینک نداری بدیم؟)
در آخر هم: مرسی شهر کتاب!
در ضمن، ذکر خیر شما هم شد!
و شعر:
من با دهان مرثیه میخوانم:
ایکاش عاشقان تو میماندند
و اسبهاشان را
آنگونه با شتاب
در امتداد جاده نمیراندند
من در سوگ خویش مرثیه میخوانم:
ایکاش
آنگونه عاشقانه نمیخواندند
آنگونه آسمانی
که بالهای مرتعش ما را
دنبال بال خویش کشاندند
اما با حسرت رسیدن
در بالهای کال
ما را به سوگ خویش نشاندند
من با دهان مرثیه میخوانم:
ایکاش عاشقان تو میماندند!
قیصر امینپور، آینههای ناگهان،دفتر دوم، در سوگ خویش