
فکر کنم لحنم گم شده، یعنی لحن خودِ خودم بین لحنای مختلفی که دارم محو شده. خب، این زیاد خوب نیست. سعی میکنم بیشتر خودم باشم، البته "اگــــــــــه بتــــونـــــــــــــــــــــــم"!
گاهی وقتا به یبوست فکری دچار میشم، مثل همین الآنم که حدود یه هفتهس هیچ کتابی نخوندم، و دلم یه جوراییه، میرم سروقت عشق قدیمی! فاکنر عزیز دلمو میگم، و لحظههای قشنگ بچگیم رو که با کتاباش گذروندم مرور میکنم. چهقدر یک شاخه گل برای امیلی خوب بود، چهقدر کونتینو دوست داشتم، سارتوریسا به وحشتم میانداختن و مکازلینها، اُه خدای بزرگ...! اسحاق عزیز من!
امروز داشتم دوباره "برخیز ای موسی" رو میخوندم و یه حسی داشتم که... خب، یه حسی که فکر کنم همه تجربش کردن، وقتی کتاب خوب میخونن. همون لذتی رو میگم که زیر پوست آدم جاری میشه!
و من امروز دوباره اون لذتو تجربه کردم، اونم به بهترین نوعش.
"چیزهایی هست که در کتابش آورده و چیزهایی هست که خودش نگفته و از قول او روایت کردهاند. و حالا میدانم درمیآیی که اگر حقیقت برای من یکچیز است و برای تو چیز دیگر، از کجا بدانیم کدام حقیقت است؟ حاجتی نیست، دل میداند. کتاب او برای این به کتابت نیامده که خوانندهاش چیزی باشد که باید برگیرد و انتخاب کند، خوانندهی آن دل است، خوانندهی آن فرزانگان زمین نیستند چون احتمال دارد حاجتی به آن نداشته باشند یا شاید دیگر از داشتن دل بینصیبند، خوانندهی آن مغضوبان و فرودستان زمیناند که جز دل وسیلهای برای خواندن ندارند..."
برخیز ای موسی، فاکنر، ترجمهی صالح حسینی
داستان خرس
چهقدر ریتم این پستم افتضاحه! بیانش ایراد ندارهها، احساساتش عجیبغریبه فقط!