تبليغاتX
Sound & Fury
چهارشنبه سوم خرداد 1385


امسال به طرز بسیار ناراحت‌کننده‌ای زود گذشت. امروز وقتی دومین امتحان ترم دوممان را دادم و از حوزه بیرون آمدم، باورم نشد که دخترهای جوانی که بیرون ایستاده‌اند و صحبت می‌کنند، هم‌سال‌ها و هم‌کلاسی‌های منند. وقتی رسیدم خانه، هرچه‌قدر در آینه به ظاهرم نگاه کردم، چیزی پیدا نکردم که با درونم سازگار باشد. دختر بزرگی شدن خیلی عجیب است و عجیب‌ترش آن‌ است که این اتفاق خیلی ناگهانی می‌افتد. ظاهرت، صدایت و حالاتت تو را تبدیل به کسانی می‌کند که از کودکی عهد داشتی شبیه آن‌ها نشوی. از این‌که به این مرحله از زندگیم رسیده‌ام، واقعاً ناراحتم. می‌دانم که برخلاف احساسی که دارم؛ این بزرگ شدن یک‌شبه اتفاق نیفتاده. اما من قبل از این هیچ‌وقت خودم را و دوستانم را این‌قدر مضحک ندیده بودم. دختربچه‌هایی که ادای زن‌ها را در می‌آوردند و من هم در میان آن‌ها بودم و بدتر از همه، از بودن در آن جا احساس نا‌خوشایندی نداشتم. اندام من، صدای من و دغدغه‌های من دقیقاً مانند آن‌ها بود و من هم در آن لحظه تنها به امتحان فکر می کردم. احساس می‌‌کنم به ما کلک زده‌اند. سرمان را با درس و کتاب و چرت‌وپرت‌های مدرسه گرم کرده‌اند تا حواسمان به این نباشد که در دوره‌ی چهارساله‌ی دبیرستان ما چه‌قدر زن می‌شویم. بدیش این است که وقتی این‌ها را برای کسی تعریف می‌کنی هیچ عیبی در آن‌ها نمی بیند. ولی این شرایط برای من واقعاً طاقت‌فرساست. دقیقاً نمی‌توانم بیان کنم برای چه. نمی‌توانم به کسی حالی کنم که وقتی با مردی حرف می‌زنم و لحن صدایم آن‌طور خاص می‌شود چه‌قدر زجر می‌کشم. من از بزرگ شدن متنفرم. از زن بودن متنفرم.