
سالها بود که وقتی استراتیو مینشست، کسی میگفت "راست بشین، قوز نکن". برای او دیگر عادت شده بود که بشنود که باید شانههایش را عقب بدهد، موهایش را نکند و انگشتش را نمِکد. چیزی که استراتیومیموس نمیتوانست توضیح دهد این بود که این اعمال برایش ارزش محسوب میشدند، او عینک قرمز رنگ مسخرهاش را دوست داشت و به دو استخوان برآمدهی پشتش افتخار میکرد. روزهی آینه میگرفت و زمانی که چشمش اتفاقی به بدنش میافتاد خود را مجازات میکرد. برایش دشوار بود که توضیح دهد چرا از دیدن افرادی که دچار سوء تغذیهاند لذت میبرد. بدنهای تنومند و استوار و چهرههای زیبا او را به وحشت میانداخت.
او مرگ را میشناخت و تمامی اینها برایش تداعیگر او بود.
در دنیای پر از گند امروز، وجود چیزی به عنوان "گذشتهی هوشمند" ضروریست. گذشتهای که با نظر به حال و آینده شخص، قسمتهای ضایع، زائد و شرمحضور برانگیزنده خود را حذف کند و زمینهی آسایش افراد، اعم از زنده و متوفی را فراهم آورد.
در حال حاضر آرزوم اينه که يه کبوتر نامهبر داشتم، يه نامه مىنوشتم به اين شرح:
سلام، استاد عزيز
با توجه به اينکه به نمرهى بالا نياز دارم، لطفاً به من بيست بدهيد.
با تشکر
مستوفى
بعد الصاقش مىکردم به پاى کبوتر و مىگفتم: وايسا جوابشم بيار.
بعد مىپريد مىرفت و بعد از چند دقيقه با جواب نامه برمىگشت:
سلام، مستوفى عزيز
نامهات را خواندم، نمرهى تو براى من هميشه بيست است و البته در ليست هم بيست رد کردم.
چرا با پيک نامه فرستادى؟ گران است و خرجت زياد مىشود. راضى نيستم.
راستى شام لُبياپلو داريم.منتظرت هستم. بيا.
آدرس ما:...