
مادربزرگی خواهم آفرید تا حکایت این روزهایم را نقل کند، دیگرانی که حرفهای مادربزرگم برایشان تازگی خواهد داشت. مادربزرگ شخصیتی مهم خواهد بود، قابل احترام؛ میدانید که اگر یک مادربزرگ معمولی بود، قرصهایش را میدادیم و میانداختیمش یک گوشه تا بخوابد. اما او شخصیتی قابلاحترام خواهد بود، تنها بازماندهی یک عصر طلایی. آنوقت حکایات روزهای سرگردانیش را خواهد گفت، دورههای باارزش زندگیش که آگاهانه و از روی میل شدیدش به تباهی، در رخوت گذرانده بود. دورهای که همه در تکاپو بودند، اما او هنوز دور خودش میچرخید و دنبال چیزی به راستی «خوب» میگشت و آن را نمییافت، چون بیسلیقه بود؛ بیسلیقه یعنی هنوز نتوانسته بود به خواستههایش شکل درستی بدهد. او میچرخید و چنگ میانداخت و چیزی نمییافت، و از هراس پذیرفتن این واقعیت، قهقهه میزد و عضلات جوانش را منقبض میکرد و سعی میکرد تلاش مضحکش را از همه پنهان کند، و با وجود تمام درگیریهای ترحمبرانگیز زندگی خودش، احساس ترحم عجیبی نسبت به تمام کائنات داشت.
بعد آن همهسال، حالا خودش را آنچه بود میدید: انبوهی از مهارتهای بیارزش. با دانستههای ناچیزی که حتی بهحساب آوردن آنها هم شرمآور بود؛ و خاطرههایی از تمامی گندهایی که بالا آورده بود. انتخابهای غلط و مسخره، حرفهای بیمعنیاى که در میان دیگران زده بود، فقط برای اینکه فضاهای خالی ترسناک بین افراد را پر کند، یا آن شادمانیهای کوچک میان دوستان، که دقیقاً به رفتارهای کودکی در میهمانی میمانست.
"متوسط بودن بد نبود، اگر قصد داشتی متوسط باشی. فاجعه این بود که تو دوست داشتی فوقالعاده میبودی، اما خیلی خیلی کوچک، و بهغایت متوسط بودی. "
استراتیومیموس و ادمونتونیا، زیر بودا ـ درخت اکالیپتوسی که از بهشت به زمین هبوط کرده بود ـ نشسته بودند؛ استراتیو مطابق روال شاکی بود، از منشی احمق دفتر کار و از نزدیکی امتحانها و دُم دراز دستوپاگیرش. گفت: در واقع، اوقاتی هست که احساس میکنم تنها قتل است که به من آرامش میدهد، همیشه برایم سوال است که چرا اجازه ندارم کسی را بُکُشم؟ زندگی، بدون قتلهای آن، قتلهایی که سر مسائل انسانی مثل خیانت یا نفرت یا قدرت روی میدهند؛ خیلی بیمعنی و ناقص است. انگار که روح زندگی را از آن گرفته باشی.
ادی پاسخ داد: استراتیوی عزیز من، متاسفم. این حقوق بشری که در قرون اخیر مطرح شده اختیار این کار را از تو میگیرد. اصل مضحک برابری انسانها، یا حق زندگی. اوه ... واقعاً متاسفم استراتیوی بیچارهی من.
روزها درگذرند و شبها، تقویم تنها شادی و نگرانیست؛ نگرانی روزهای بد و اشتیاق روزهای صورتی. اشتیاق و اضطراب طوری درهم تنیده شده که دیگر جدا کردنشان غیرممکن است و چیزهایی خاطره بودهاند زمانی و حالا که تکرار میشوند ذهن تو را از خاطره پاک میکنند. ذهن، ذهن یک کلاف آشفته است، پر از گره. و حالا تنها چیزی که هست ذهن است و زمان. ذهن ثبت میکند و زمان میزداید. چیزهایی برای به خاطر سپردن و کارهایی برای انجام دادن؛ این عرصهی نبرد. ذهن ثبت میکند و زمان میزداید.
حالا دیگر این برای من کاملاً روشن شده است که زمانى که سکوت مىکنيم بيشتر از هر زمان ديگر حرف براى گفتن داريم و خندههاى ما و حرفهاى ما، شمارش معکوس يک انفجار مخوف است. حالا همهچيز آنقدر واقعى و آنقدر دردناک است که نمىشود با استراتيوميموس و ادمونتونيا بيانش کرد؛ يا با يک وحشت و سه نقطهى پشت سر آن. همهچيز به طرز وحشتناکى شخصىست؛ و اگر نيست بىشک بسيار محقر است. حالا براي من روزهايى فرا مىرسد که درک شدن هم به اندازهى درک نشدن عذابآور است.
برگرد و يکبار ديگر هم نگاه کن، روي ميزها، توى کشو و زير تخت. همه جا را بگرد و خوب بگرد. اينقدر مطمئن نباش و اين قدر آرام. همه چيز جايى گم مىشود يا جا مىماند که تو فکرش را نمىکنى. اينکه به کوه نمک تبديل شوى بهتر از آن است که بعد بفهمى مرا جا گذاشتهاى.