
با سپیدهی صبح منتظرش بودیم. پدر قبل از رفتن به شهر، پنجرههای نشیمن را باز گذاشته بود. بیدار که شدم، همان آفتاب همیشگی اتاق را پر کرده بود. سر میز صبحانه، اِما گفت: نکند یکموقع به سرش بزند و نیاید؟ مادر جواب داد: امکان ندارد، پنجاهوشش بهار است که به من ثابت کرده که هرطور که باشد خواهد آمد، مثل مرگ است، منتهی کمی مهربانتر. موقع نهار، آفتاب آنقدر آزارمان داد که پدر بهناچار پنجرهها را بست و پردهها را انداخت، اِما خواند: نومیدیِ میزبانی به وقت پذیرش آن که آن عزیز، دیگر از راه نخواهد رسید. بعدش کسی حرفی نزد.
عصر، مادر به دیدن بیوهی پیر فالدور رفته بود. اِما کتاب میخواند و من توری دور کوسنم را میدوختم، پدر توی اتاقش خوابیده بود. یک لحظه همهجا تاریک شد و بعد صدای غرش آمد. رفتیم و دم در ایستادیم. بارید و بارید و بوی خاک همهجا را برداشت. در چند دقیقه، همهجا سبز و طوسی شد، سبز و طوسی، سبز و طوسی، تا جایی که چشم کار میکرد. آوریل از راه رسیده بود.
مادر داشت سفرهی هفتسین را مرتب میکرد. گلها را از سر سفره برداشت و گذاشتشان توي بالکن، سرکه را برداشت و گفت: پيفپيف! و حافظ را گذاشت توي کتابخانه. شنيدم که پاي تلفن به خالهام گفت: اين هم از عيد امسال. ميتوانستم حدس بزنم خالهام چه جواب داد، اول يک آه بلند و بعد: ديگر داريم پير ميشويم. ياد تکاليف عيدم افتادم. دلم گرفت، به اين فکر کردم که دو روز گذشت، و قرار است روزهاي ديگري هم بگذرد و مادر پير بشود و من نبينمش، بعد به اين نتيجه رسيدم که بايد قدر اين روزها را بدانم. مشکل اين است که نميدانم چهطور قدر لحظهها را بدانم، و چطور ميتوانم بين زمان کشدار و مهربان خودم و زمان زودگذر و عبوس مادرم رابطه ايجاد کنم. براي مادر، سيزده روز از همان روز اول تمام شدهاست، از لحظهاي که ميرسد مهماني فکر ترافيک موقع برگشتن است، هميشه ميگويد هفتهها زودتر از تصورش ميگذرند. متأسفم. ميدانم که تا بخواهم به مادرم برسم، او را از دست دادهام.