
... اوضاع اینجا هم بد نیست پسر. امروز آخرین روز تحصیلی سال بود. هشت روز دیگر مانده به بهار، من بهارمست شده ام. واقعیتی هست: اوقاتی که حالم خوب است، نمیتوانم حرفی بزنم. بیشتر از ترس این است که زیبایی و شکوه را نتوانم به تصویر بکشم و گند بزنم به همهی چیزهایی که بدون من هم در منتهای تجلیاند. آره، هشت روز مانده به بهار؛ بهار هشتادوهفت. حال بیشتر ما خوب است. خوبِ خوب. حالا دارم فکر میکنم که خوشبختم. فکر میکنم که رشد میکنم و روحم قد میکشد. همیشه دوست دارم از زمان تیرگیم بگویم: دورانی که احساس میکردم همهچیز تأسفبار است. شاید واقعاً همینطور باشد، وقتی بخواهی بزرگ به ماجرا نگاه کنی. اما میدانم که کوچک هستم و این عیب من نیست، ویژگی من است. برشی کوچک از زندگی، سهم من کوچک است.
دیگر خیالم راحت است، یک مشت ماش خیس میکنم که سبز شود و توی کمدم پنج پیرهن خوشرنگ آویزان میکنم و با عوبدیا و ادی و اکا و سارا و آقای نویسنده روز میگذرانم و سعیمی کنم روزی بیشتر از یک کف دست نان نخورم. از هر چیزی، یک مشت آن، سهم من است.
عصر، آن موقع که باد میوزید و پارچههای رنگی توی محوطه را به رقص درآورده بود، سارا گفت: چه باد ترشی میآید. بعد، بچهها با دهل و تمبک و دف میچرخیدند و من توی رنگ و صدا گم شده بودم. شب باز همان نسیم بود و همان سحر.
حالا که دارم حرفهایم را میخوانم، میبینم زندگی درست شبیه همین است، همینقدر بيربط و زیبا.
ایگناروس قهوهفروش پیر محلهی ارمنینشین شهر ما بود. بوی قهوه از مغازهاش بیرون میزد و در تمام کوچهی نیمهخرابهی بارونآواک میپیچید. وارد مغازهاش که میشدم،مواظب بودم که پایم را روی دم یکی از دهها گربهای که توی مغازهاش میلولیدند نگذارم. کنار بخاری کارتنی گذاشته بود که جای بچه گربههایی بود که هنوز چشم باز نکرده بودند، و لای پاهایش هم همیشه گربهای در حال خرخر بود. من، از جانب مادر مأمور ستاندن اجارهبهای عقبافتاده بودم. شرمزده آغاز میکردم: مسیو...
تازه سرش را بالا میآورد و مرا میدید. شادمان و متعجب میگفت: سارا، چهقدر زود آمدی، تا کریسمس هنوز خیلی مانده...
ایگناروس، راست یا دروغ، همیشه مرا با دخترش عوضی میگرفت. دختری که ما هیچوقت ندیدهبودیمش و میگفت در ایروان است. من، معذب و عرقکرده، از آنجای گرم و تاریک عجیب که بوی تند قهوه میداد فرار میکردم. در خانه مادرم غر میزد و وادارم میکرد که حمام بروم و به ایگناروس فحش میداد. سالها به دنبال اجاره رفتم و ناکام بازگشتم و توی هذیان عجیب ایگناروس و مادرم و فضای وهم آلود آن کوچه غرق شدم. سالهای جوانی من، در فقر، ملال، کوچههای تنگ و تضادها میگذشت.
حالا سالها میشود که مادر مرده، خیلی سال. ایگناروس هم مرده و آن دخمه که مغازهاش بود بعد از نامهنگاریهای بیحاصل مادرم به ایروان و طلب مالالاجاره فراموش شده. من گاهی از آن کوچه میگذرم و از شیشههای خاکگرفتهی مغازه نگاهی به تو میاندازم، در جستوجوی چیزی مبهم. گاهی از خودم میپرسم توی بهشت، مادرم و ایگناروس و گربهها، با هم چهطور تا میکنند؟
اُکا، اُکا، چهطور گفتی میترسی زمستان تمام نشود؟ این گند و کثافت اطراف تو را هم توی خودش غرق کرده؟ فردا شنبه است اُکا، یک شنبهی وحشتناک زمستانی، اما صبح، ششونیم که راه میافتی، ببین که هوا روشن شده. آسمان طوسی و کثیف نیست. دقت کنی، صدای آب و پرنده میشنوی. فصل پالتو گذشته اُکا! اگر از توی آن کوچهی قدیمی بزنی و بیایی، میبینی که ماهی قرمز میفروشند. هر چهقدر هم که زندگی نکبتی باشد، من ایمان دارم ـباور کنـ که آفتاب آن را توی خودش حل میکند. حرفم را باور نمیکنی اُکا؟
از برجهای دیدهبانی خود نگریستیم تا از قوم همپیمان ما کمکی برسد، ولی انتظار ما بیهوده بود، چشمهایمان از انتظار تار شد اما آنها به یاری نیامدند.
در تمام دنیا شهری به زیبایی و عظمت صور نبود، ولی ببینید که حالا چگونه در وسط دریا خاموش شدهاست. [...] تجار ممالک، برای تو [صور] سر تکان میدهند، چون سرنوشت تو وحشتناک است، تو برای همیشه ازبینرفتهای.
ای مصر تو برای اسرائیل عصای ترکخوردهای بیش نبودی.
ای کوه سعیر، ای سرزمین ادوم، شما به کلی ویران خواهیدشد.
افسوس که بابل، آن شهر بزرگ در چشم بههمزدن نابود شد.