تبليغاتX
Sound & Fury
سه شنبه سی ام بهمن 1386


افراد زیادی هستند که در نظرم نفرت‌انگیزند، وقتی به این یقین می‌رسم که احساسی که آن‌ها در من تولید می‌کنند همان کیفیت نفسانی‌ست که من در بعضی دیگر ایجاد می‌کنم وحشت‌زده می‌شوم. به‌خصوص که در یک مقایسه‌ی عادلانه، به مراتب از ملاحت کمتری برخوردارم. 

دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386


کتاب نخونده و نصف‌خونده خیلی داشتم و دارم، ولی معمولاً بعد از مدتی همت می‌کنم و با هر جون کندنی‌ه تمومشون می‌کنم، این زیریا اونایی‌ن که نصفه خوندم و برام ایجاد عقده کردن:
جنگ آخرالزمان یوسا که صد صفحه خوندم و خورد به امتحانا و ولش کردم.
اشتیلر ماکس فریش، که خیلی پشیمونم از این‌که تمومش نکردم چون فوق‌العاده بود تا اون‌جا که خونده بودم.
مجموعه‌ی داستان کوتاه ناباکف (سه جلدی نسل نو ‌اندیش) که به خاطر افتضاح بودنش ولش کردم.
هرگز ترکم نکنِ ایشی گورو.
نقد عقل محض کانت عزیز که سه‌چهار بار همت کردم بخونم و نشده ، سختِس آقا، سختِس.
به جز اینا، کلی از داستان‌های کوتاه ایرانی نشر چشمه که خیلی کوچک و چرت و مسخره‌ن رو هم نصفه  ول کردم که البته احساس وجدان‌دردی ندارم در این مورد.
همینا فعلاْ یادم میاد، هرچند می‌دونم خیلی بیشتر از این چندتاست.
ضمناً آقای سیزیف، بنده ارادت دارم دورادور، احوالِ شریف؟

جمعه بیست و ششم بهمن 1386


 روی تخت نشسته بودم و می‌دیدم که این‌‌سو آن‌سو می‌رفت و سعی می‌کرد چیزی بگوید . سرم را انداختم پایین و مشغول شدم به کندن پرزهای بلوزم. حالا دم‌پایی‌های آبی حوله‌ای را می‌دیدم که از کنارم می‌گذشتند. سعی می‌کردم چیزی پیدا کنم و به آن فکر کنم، اما نمی‌شد. سعی می‌کردم به خودم بقبولانم که حالم بد است و خسته‌ام، اما هشیار بودم. گوش سپردم به صدای تله‌ویزیون که از بیرون می‌آمد و آن‌وقت بود که درد را توی چشم‌ها و گوش‌ها و گلویم حس کردم که می‌پیچید و می‌ایستاد، می‌پیچید و می‌ایستاد...
چمدان را‌ آورد تا دم در اتاق، در کمد را باز کرد و لباس‌هایش را برداشت تا برایم جا باز کند، سرش را برگرداند و چشم‌های مرا دید، خندید و گفت: حالا چی می‌خوری؟
‌نخواستم چیزی بگویم، دهانم باز شد و حرف‌ها ریخت بیرون: خوشحالم که سقفی بالای سرم است.

شنبه بیستم بهمن 1386


من این همه راه را آمده‌‌ام تو را ببینم لاپیسُستِئوس، از صبح توی تورئون می‌چرخم و سراغت را می‌گیرم و نیستی. هوای این‌جا مرا آب می‌کند و تو توی این شرایط سربه‌سرم می‌گذاری. عوبدیا و ادمونتونیا را رها کردم، فکر می‌کنم در نهایت آن‌چه برایمان می‌ماند، ایمانمان به تنهاییست. کجا پنهان شده‌ای لاپی؟ من توی کریستو دِ لا نُواس‌ کنار تمثال عیسی ایستاده‌ام، اگر بادها صدایم را به تو رساندند، بیا تا برویم و یک چیچا بزنیم رفیق.

جمعه نوزدهم بهمن 1386


عصرها، وقتی کارهای خانه تمام می‌شد، روی راحتی پدر می‌نشستم و به بیرون نگاه می‌کردم؛ به حصاری که خانه‌ی ما را از زمین‌های حوالی جدا می‌کرد و به جاده‌ی خاکی که از وسط حصارهای ممیز خانه‌ها می‌گذشت و به شهر می‌رفت. گه‌گاه آشناهایی که از مقابل خانه می‌کردند به من سلام می‌دادند، من هم به آن‌ها لبخند می‌زدم و لب‌هایم را بی‌صدا تکان می‌دادم. چه‌قدر این احساس آشنایی دور لذت‌بخش بود، انگار که هدیه‌ای نامنتظر را ناگهان مقابل خودم می‌دیدم. هوا که تاریک‌تر می‌شد، رفت‌وآمدها کم‌تر می‌شد و من هنوز روی راحتی مبهوت به تماشای تاریکی که داشت آرام‌آرام پیش‌تر می‌آمد و آسمان طوسی را می پوشاند می‌نشستم. وقتی می‌خواستم بلند شوم، برای آخرین بار نگاهی به بیرون می‌انداختم و در روشنای فانوس‌های منزل آقای توماس، تیرهای تلفنی تازه کشیده شده را می‌دیدم و سیاهی پرنده‌های روی تیرها را.
یکی از همین شب‌ها بود که شارلومودی آمد تا دستگاه تلفنم را برایم بیاورد. در را که باز کردم، دیدم که چشم‌های درشتش بازتر و درخشان‌تر شدند. دهانش را باز کرد وصدای خش‌دارش به گوشم رسید: اوه، مرالدای عزیز من، سوای همه‌ی حرف‌هایی که وقتی بچه بودی می‌گفتیم، انگار واقعاً بزرگ شدی.

سه شنبه شانزدهم بهمن 1386


غصه نخورید بچه‌ها، می‌دونم که استراتیومیموس مواظبش خواهد بود.

یکشنبه چهاردهم بهمن 1386


استراتیو، این‌جایی‌ها به من می‌گویند سقوط کرده‌ام، بدتر از قبل شده‌ام و این‌جور چیزها. من هیچ چنین حسی نمی‌کنم. حالا دیگر دوست دارم به جای این‌که بجنگم سکوت کنم و بپذیرم و لبخند بزنم. دوران آه و ناله را خیلی وقت‌ پیش پشت سر گذاشتم، و بعد هم دوران تحلیل و چاره‌جویی را، و بعدتر، دوران غم و غصه و افسردگی را. اگر نظر من را بخواهی، می‌گویم که این‌ها دوست دارند درد بکشند و تنها چیزی که مایه‌ی ترحم است نیاز به شکنجه است. همین دیگر. خواستم بگویم من خیلی خوش‌بختم، استراتیو.

شنبه سیزدهم بهمن 1386


خانوم ر، مسئول آموزش رشته‌ی فلسفه، زنی‌ست چهل ساله، با وزنی حدود نود کیلو و قد یک‌‌متروهفتادوخورده‌ای و چشم‌هایی که سفیدی آن خیلی بیشتر از حد معمول است. اگر امکانات فراهم بود، هرگز مسئول آموزش نمی‌شد، می‌توانست بازیگر باشد،اگر کارگردان کاربلدی خانوم ر را فقط یک‌بار که آن کفش‌های زرشکی لژدار را می‌پوشد دیده بود، قطعاً او را برای ایفای نقش خانوم رئیس در فیلم انتخاب می‌کرد، اما ر یک استعداد هرز رفته است.
شوهر خانوم ر، صاحب جدید بوفه‌ی دانشکده‌ی ادبیات است. مردی لاغر، با قدی حدود یک‌متروشصت و کچل. اگر خیلی دقت کنید، می‌توانید او را با جای زخمی که روی گونه‌ی راستش دارد از برادر دوقلویش تمییز دهید.
سر خانوم ر این‌روزها شلوغ است، هم کارهای آموزشی، هم حمل خوراکی‌ها به بوفه، و گاهی هم بوفه‌داری. سر خانوم ر واقعاً شلوغ است.
بعضی عصرها که به خانه برمی‌گردم، خانوم ر را می‌بینم که سوار موتور آقای ر می‌شود تا با هم به منزل برگردند.

یکشنبه هفتم بهمن 1386


بعد این‌همه سال، چشم‌های من هنوز شبیه ویلیام است.

:: از ایهام مخل و اطناب ممل پرهیز نخواهم کرد.

پنجشنبه چهارم بهمن 1386


عروسی خانوم کارشناسو تو دانشکده گرفتیم، آره. عمید اومد عقدو خوند.  درای گروه‌م باز کرده بودیم و سفره رو اون‌جا پهن کرده بودیم. خیلیا اومده بودن.
موقع شام، استاد انواری و یوسا کنار هم افتادن، استاد با لبخند گشادش و حرکتای دورانی دستش پرسید: آقای یوسا، شما بألاخره بارگاسی یا وارگاس؟
یوسا خیره شد به یه نقطه‌ی دور و گفت: هروقت به من گفتین کالواس‌ه یا کالباس، به‌تون می‌گم آقا.

خلاصه که خیلی آموزنده بود.

دوشنبه یکم بهمن 1386


افرادی که موفق به کسب بالاترین رتبه در بی‌شعور بودن گردند، حِمار نامیده می‌شوند. ویژگی کلیدی این افراد، فراموش کردن برنامه‌ی امتحانی و جا ماندن از امتحان است. من و ادمونتونیا حِماریم.