تبليغاتX
Sound & Fury
یکشنبه سی ام دی 1386


خداحافظ، ماه سرد.

شنبه بیست و نهم دی 1386


در واقع، زرافه بودن هم مشکلات خودش را دارد رفیق. تا احساساتت‌ از قلبت به مغزت برسد، کهنه شده. عشق برای زرافه‌ها همیشه کهنه است.
پنجشنبه بیستم دی 1386


حالم به‌تر است استراتیو، حالا می‌توانم چند روزی نفس راحت بکشم. آن‌ها دنبالم می‌کنند و عاقبت مرا خواهندیافت، اما خودت می‌دانی که فرار فی‌نفسه لذت‌بخش است. این‌جا نشسته‌ام و منتظرم ردی از من پیدا کنند تا دوباره بازی را شروع کنیم، آن‌قدر‌ها که توی آن‌ کتاب‌های درسی می‌خواندیم زرنگ نیست استراتیو. آن‌ نوچه‌های احمقش آن‌قدر از خواندن ذهنم ناتوانند که باید خودش ردم را پیدا کند، و خودش را شاهد می‌گیرم که علمش بي‌حد و انتها هم نیست، من ایمان دارم که می‌شود شکستش داد... آن‌وقت من و تو و بقیه‌ی بچه‌ها، دوباره برمی‌گردیم زمین و زندگی می‌کنیم، گناه می‌کنیم، لذت می‌بریم...
خودت چطوری؟ اگر تکراری نبود، یا مسخره، می‌گفتم دل‌تنگ و دل‌واپست هستم. خودت را نباز پسر. هرچند که تو سوختنی نیستی. من تمام کارها را مرتب خواهم کرد، من به‌ جنگ او خواهم رفت و شکستش خواهم داد و به تو فکر خواهم کرد، چه‌قدر زنده بودن به تو می‌آمد استراتیو.

دوشنبه هفدهم دی 1386


من غرناطه را بیش‌تر دوست داشتم و او گرانادا را. غرناطه، کلاً هر واژه‌ای که غین و طا داشته باشد، نارنجی و سرخ است، مثل دم غروب؛ بوی تندی هم دارد؛ گرانادا اما، سبز و روشن است؛ نسیمی در آن‌جا می‌وزد و هوایش خنک است...
من این‌ها را می‌گفتم و او نمی‌فهمید.

یکشنبه شانزدهم دی 1386


نیامد، تنها از آن‌جا زدم بیرون. برف می‌بارید و هوا از آن‌چه انتظار داشتم سردتر بود. خیال نمی‌کردم دلش راضی شود من تنها باشم، اما شد. تمام راه برمی‌گشتم و احمقانه امیدوار بودم دنبالم آمده باشد. ترسو بود، خودش می‌گفت محتاط. شب را با گربه‌ها توی سطل‌زباله‌ی مکانیزه گذراندم. از صبح هم توی خیابان‌ها چرخ می‌زنم و سردم است، غروب که داشتم آسمان را نگاه می‌کردم، یادش افتادم که کنار میله‌ها می‌نشست و می‌خواند: "بیزارم از تماشای فرورفتن آن‌ آفتاب دم غروب..."
جمعه چهاردهم دی 1386


یادت هست؟ زمستان بود که منقرض شدی، روزی از روزهای دی‌ماه. حالا هم که این‌جا نشسته‌ای، همان حالی را داری که آن‌موقع داشتی، بغضی که می‌رود و باز می‌گردد، حرف‌هایی که می‌خواهی بگویی و تا از دهانت درمی‌روند حالت را به‌هم می‌زنند، آره، می‌فهمم. من هم دردهایی دارم، این‌جا شب‌ها سرد است و کت بافتنی پاره‌پوره‌ام که با صد مصیبت همراهم آوردم گرمم نمی‌کند، وضع غذا افتضاح است و آدم‌ها حرفم را نمی‌فهمند، نه فیلمی و نه کتابی و نه هیچی، چراغ‌ها ساعت شش خاموش می‌شود، تازه، تا می‌خواهم با دُمت بازی کنم آه می‌کشی و اشک توی چشم‌هایت جمع می‌شود؛ این که زندگی نشد.
همه خوابند، حتی اکا و ادمونتونیا، یک‌وقت چرتت نگیرد استراتیو، نیمه‌شب که شد، با هم از این‌جا فرار می‌کنیم.

جمعه چهاردهم دی 1386


خیلی ناگوار است، اما چاره‌ای نداری؛ باید قبول کنی که دنیا بدون تو هم ادامه پیدا می‌کند، اگر تو از گروه دوستی حذف شوی، هنوز دیگرانی هستند که با هم حرف بزنند، شوخی کنند، شام بخورنند، اگر تو نباشی، هنوز دخترانی هستند که بتوانند معشوقه باشند، و معشوقه‌های بهتری باشند، هنوز کتاب‌های جدید منتشر می‌شوند، مثل کتاب جدید سلین که تو نبودی پشت ویترین کتاب‌فروشی آمد. خانواده از هم نمی‌پاشد، دانشکده فرونمی‌ریزد، هیچ اتفاقی نمی‌افتد، فقط تو دیگر نیستی.

چهارشنبه دوازدهم دی 1386


زمانی برای خواندن درس‌ها.

...



اگر
کمی
فقط
کمی
تحمل کنی
قول می‌دهم
زود
زود
زود
تمام می‌شود...
سه شنبه چهارم دی 1386


آن‌گاه که صد روز و در هر روز دوبار آن مسیر را پیمایی، تو را گشایشی حاصل شود، تو خود علتش ندانی چیست و من به تو گویم، آن از مودّت تو با رانندگان خطی انقلاب بود.

دوشنبه سوم دی 1386


وقتی به خواب می‌روی دیگر هیچ تضمینی نیست که بتوانی بیدار شوی، بیدار شدن صرفاً یک تصادف است.